https://shohada.org/en/node/307612
شناسه خبر: 307612
2022-3-12 01:43
دوران تحصیل
به روایت از اکبر دل خوش آبادی : زمانی که فرج ا... به مدرسه می رفت همیشه می گفتم: تکالیفت را انجام دادی مشقهایت را نوشته ای یا نه؟ پاسخ می داد مادر جان سر افرازی را بخواه من همه تکالیفم را انجام داده ام. واقعاً نمی دانم خدا در درسهایش کمک می کرد. چونکه کسی در خانه نبود تا به او کمک کند. یک روز به او گفتم: امسال حتماً مردود می شوی این جور که تو درس می خوانی محال است که قبول شوی. گفت: من خدا دارم. ان شاء ا... که قبول می شوم. امتحانات بچه ها تمام شده بود. یک روز فراش مدرسه فرج ا... در خانه آمد و خبر داد که فرج ا... عاقبتی قبول شده است. جا خوردم وقتی خانه آمد گفت: دیدی مادر من که گفته بودم خدا خودش کمک می کند. وقتی که می خواست به جبهه برود می گفت: خدایا مرا به شهادت برسان. می گفتم: مادر جان چنین حرفی را پیش همسرت نزنی. اما او می گفت: اشکالی ندارد همسر من ناراحت نمی شود.