https://shohada.org/en/node/307867

شناسه خبر: 307867
2022-3-12 01:45

ابتکار و طرحهاي نظامي

راوی محمد تقی امان پور: وقتی که امام فرمودند حصر آبادان باید شکسته شود همه به فکر این بودیم که راه‌حلی پیدا کینم برای شکستن حصر آبادان نشستیم و فکر کردیم. یکی از بهترین راه‌حل‌ها این بود که بتوانیم عبور و رفت و آمد زمینی به آبادان داشته باشیم زیرا اگر می‌خواست نبردی از سوی آبادان آغاز شود ما به توپ و تانک نیروهای زرهی نیاز داشتیم و تدارک و حکایت از راه دور با هلی کوپتر فوق العاده سخت بود این ایده را ایشان پروراند یک دفعه ما رفتیم و همان منطقه را به اتفاق محمد طرح چی شناسایی کردیم. خیلی جای بدی بود و واقعاً امکان جاده سازی نبود. یک بار دیگر آقای طرح چی با حسن هاشمی رفت و آنجا را شناسایی کرد آقای هاشمی برای من تعریف می‌کرد که در شناسایی به منطقه عراقی ها خیلی نزدیک شده بودیم و فکر می کردیم که اینها نیروهای خودی هستند چند جیپ آنجا ایستاده بودند و منتظر. کمی که جلوتر رفتیم پیاده شدیم که زمین را نگاه کنیم یک مرتبه احساس کردیم این عراقی ها هستند محمد پرید پشت ماشین و گفت سوار شو و سریع شروع کرد به دور زدن و با یک شجاعتی در حالی که از زمین و آسمان گلوله می بارید از منطقه دور شدیم. این شناسایی محمد باعث شده بود که وجب به وجب آن منطقه را خوب بداند که چه خبر است و جاده ای را که طراحی کرده بود به گونه ای بود که ما با خیال راحت از روز شروع تا روز پایان با این که عراقی ها از مارد به آبادان آمده بودند ولی انصافاً نتوانستند مانعی ایجاد کنند و یا نزدیک شوند و جلوی توقف این کار را بگیرند و این جاده به درستی و به سرعت کشیده شد و اولین قدم در شکستن حصر آبادان برداشته شد بعضاً که لودر و بولدوزرها خراب می شدند به دلیل کمبود امکانات ایشان می دانست که در کجای جبهه لودر خراب شده و یا به گل نشسته می رفت و قطعه ی مورد نیاز را باز می کرد و می آورد و دستگاه را راه اندازی می کرد منتظر نمی ماند که قطعه از اهواز یا تهران برسد. در فاصله‌ی اتمام این جاده ایشان یک سفری به تهران رفتند و خیلی سفارش این جاده را به من کرد. فرماندهی عملیات این جاده را در غیاب خودش به سید محمد شهشهان سپرده بود این آقا سید آنجا کار می کرد و ما هم در خدمتش بودیم و کمک می کردیم. در ضمن به ایشان گفته بود در جبههی فلان لودر و بولدوزر عراقی که آسیب دیده است افتاده است در صورت نیاز به قطعه برو و از آنها باز کن بیاور. روزی شهشهان بلند می‌شود و به سوسنگرد می رود که از آنجا قطعه ای باز کند و بیاورد. وقتی وارد جهاد سوسنگرد می شود آنجا را گلوله باران می کنند و ایشان شهید می شود وقتی آقای طرح‌چی آمد همدیگر را در آغوش گرفتیم و ایشان خیلی متأثر بود و گریه می کرد. خیلی گله مند بود و گفت چرا این امانت مرا حفظ نکردی و نتوانستی دو روز امانتی را که به شما سپرده بودم حفظ کنید. ایشان سریع جاده را تمام کرد.