https://shohada.org/en/node/310205
شناسه خبر: 310205
2022-3-12 02:15
لحظه و نحوه شهادت
به روایت از حسین شریفی نژاد : من با شما صحبت می کنم آنچه را که درکش کردم. روزی بود روزگاری ... اون روزها هرچند وقت بکبار دوستی را از دست می دادیم . این شده بود جزو عادتهای زندگیمون . ما بچه همینجا بودیم ... ولی خونمون خرمشهره، شهر خون، خرمشهر خاکش غریب نداره... قاسم با دوستانش یا به بیمارستان می رفتند برای عیادت دوستانی که در جنگ مجروح شده بودند و یا می رفتند سر خاک برای دفن دوستانی که شربت شهادت نوشیده بودند . و یا با چشمهای خیس در انتظار خبر از مفقودین جنگ می نشست... یا به انتظار نامه ای رمزی از دوستی که در اردوگاههای عراقی اسیر بودند ... قاسم هشت سال اینچنین زندگی کرد . از اون روزها فقط همین خاطره ها برایمان مانده است . نباید فراموش کنیم . اگر آرامشی در این روزها داریم محصول اون روزها و خونهاست . انقلاب محصول از دست دادن بهترین جوانان روزگاراست که مثل شما صاحب آرزو های بی انتها بودند . ما خاطره های جنگ را بازگو می کنیم تا فراموش نکنیم آنچه را اکنون داریم از کجا به دست آورده ایم . ... سال 59 یا 60بود من بودم و قاسم ، جلوتر از خط مقدم ... عراقی ها منطقه رو شیمیایی زده بودند . قاسم ماسک نداشت ، چفیه اش رو گم کرده بود ... چه روزهایی بود . من چفیه ام را دادم به قاسم ، ولی دیر شده بود ... قاسم شیمیایی شده بود ... همیشه سردرد داشت . حاج اکبر دوست صمیمی قاسم بود ، قاسم رو عقب کشید ... بچه ها همگی حالشون خوب بود ... فقط... حاج اکبر و من و قاسم رفتیم بیمارستان صحرایی ، حاج اکبر و دکتر در یک گوشه پچ پچ می کردند... دیدم حاج اکبر گریه می کند ، قاسم نگاهی به حاجی کرد و پرسید : چی شده حاجی ؟ تو رو جون مولا بگو : دق کردم . حاجی رو به قاسم کرد و گفت : دق نکنی قاسم . قاسم : بگو حاجی . حاجی : تومور مغزیه ، تجربه دکتر اینو میگه . قاسم جون اگه یکدفعه بگیره ، یکدفعه هم ول کنه ناراحت نشو! من مات مونده بودم ، فقط قاسمو نگاه می کردم ، چقدر خونسرد بود ، چه لبخندها و تبسمهای زیبایی همراه داشت . حاج اکبر و قاسم و من راهی مشهد شدیم ، بیمارستان رفتیم . آزمایشگاه... سی تی اسکن ... هیچ چیز جواب نداد . قاسم روی برانکارد هی علامت می داد ... اشکاتو پاک کن آبرومون رفت . لبخندی زدم و اشکامو پاک کردم . دکتر گفت : تومور مغزیه ، اینجا هم نمیشه ... یکدفعه می گیره ، یکدفعه هم ول می کنه مگه مولا شفا بده . قاسم رو به دکتر و حاجی و من کرد و گفت : ما بیخیال این حرفهاییم دکتر ... ما لایق نبودیم ، اگه لایق بودیم می رفتیم ، ولی کجاست شانس ... امام رضا (ع) ... جواب یک دختر مسیحی رو داد من مسلمون جای خود دارم ، شاید جواب بده . دکتر اومد جلوی قاسم ایستاد و بوسه ای بر پیشونی قاسم زد . قاسم که پسر شوخ طبعی بود گفت : نوکرتم دکتر ... اگه زیاد ببوسی بچه لوسی می شم . فضای بیمارستان را خنده پر کرده بود ... قاسم علامت داد که بریم . منم علامتو به حاجی دادم و همه از دکتر خداحافضی کردیم و اومدیم بیرون .. قاسم رو به حاجی کرد و گفت : حاجی این کله دیگه کوکیه ، مال منم نیست . مال این مردمه ، فایده هم نداره ، خودش وقتی خوشش بیاد با هاونگ می کوبونه ... شوخیه دیگه ... وقتی هم می کوبونه عین یک نارنجک صدا میده . می خواد برام یادآوری کنه که هنوز من بچه جنگم . باید برم حاجی ... ( قاسم سکوت می کند ) ... خط مقدم . من و حاجی هر کار کردیم نشد ، قاسم گریه می کرد ... نمی دونستیم چیکار کنیم . قاسم با هزار التماس و در خواست حاجی رو راضی کرد ... اون برگشت منطقه ، خط مقدم . دکتر به حاجی گفته بود که یک شربت تهیه کنه . اون هرروز دنبال دارو می گشت ... خلاصه پیدا کرد ... اون شربتو داد به قاسم ، قاسم نگاهی کرد ... حاجی رو به قاسم کرد و گفت : هر قاشقی که از این شربت می خوری یک بسم ا لله بگو ! قاسم نمی دونست شاد باشه یا ناراحت ... همه بچه ها داشتند دعا می خواندند ، همه با حالت ناله ، أمن یحب المضطر اذا دعاء و یکشف السوء را می خواندند . قاسم همش گریه می کرد و با خودش می گفت : یا امام رضا (ع) ... یا مولا ، خودت شفا بده ، بهم قدرت بده تا جلو دشمن سرافکنده نباشم . قاسم یک قاشق از شربتو خورد و گفت : بسم الله ... اون روز من و حاجی شاهد ماجرا بودیم ... چقدر برای حاجی سخت بود ... هرروز قاسم را نگاه می کردیم ... حاجی شبها نماز شب می خوند و حاجتشو می خواست . قاسم یک شب اومد پیشم و گفت : رسول ... سپس کیفی رو جلوم گذاشت . من نگاهی به کیف کردم و گفتم چیه قاسم جون . قاسم گفت : توی این کیف چیزی نیست ... ولی یک چیزهایی هست چیزی که توی این کیفه پر از معنویته پولاشم بوی معنویت میده . اگه یک زمانی رفتنی بودم ... اینارو به مادرم بده . بگو قاسم خوابتو دیده ، دیده که ضامن من شدی ... منم برام سخت بود ، قاسم یک چیزیش شده بود . گریه می کردم ، نمی دونستم چیکار کنم ، خیلی برام سخت بود . جفتمون دست روی شونه های هم گذاشتتیم و تا صبح گریه می کردیم . حاجی هم نماز شب میخوند... حاجی که نمازشو تموم کرد به من یک علامتی داد و گفت : برای چند لحظه برو بیرون ! منم گفتم باشه و رفتم پشت خاکریز یکجا دراز کشیده بودم هی به آسمان نگاه می کردم ، به ستاره ها ... دلم گرفته بود ... اون شب یک شب طولانی بود ، واقعا یک شب طولانی . حاجی و قاسم تا نزدیکیهای سحر با هم درد دل می کردند ، وصیت می نوشتند ... همینطور که به آسمان نگاه می کردم ، یکدفعه خمپاره ها زوزه کشان رو سر بچه ها اومدند . یک خمپاره روی چادر حاجی نشست . هردوتا شهید شدند . منطقه بستان شده بود ، کربلا اونا رفتند. اونا متعلق به حسین فهمیده بودن ... متعلق به آن بیست هزار عزیزی که فقط طی 3 روز حمله به فاو قربانی بمبهای شیمیایی شدند ... من موندم و درد خودم ...).