https://shohada.org/en/node/311649

شناسه خبر: 311649
2022-3-12 03:00

عشق به جهاد

به روایت از صغری عبد یزدی : مرتضی خیلی پافشاری می کرد تا به چبهه برود. من اسمش را در بسیج نوشتم . مدتی گذشت پدرش از مسافرت برگشت ایشان خیلی بی تابی می کردند. دوستان پدرش می گفتند: این پسر دلش گرفته بهتر است با خودت به مسافرت ببری. او می گفت: مسافرت نمی خواهم بروم و می خواهم به جبهه بروم. روزی به فرمانده بسیج گفته بود می خواهم عازم جبهه شوم به او گفته بود سن شما قانونی نیست او بلیط قطار برای رفتن به جبهه گرفت و عازم اهواز شد. بدون اینکه به ما اطلاع دهد روزی که می خواست جبهه بروم من گفتم: کجا می روی گفت: جبهه ولی من باور نمی کردم تا اینکه دیدم شب به منزل نیامد و صبح به سراغ دوستش رفت و او حقیقت را کتمان کرد تا اینکه دوستش آمد و گفت: این نامه مرتضی پشت درب پایگاه افتاده بود. که او در نامه نوشته بود که من به جبهه می روم.