https://shohada.org/en/node/313063

شناسه خبر: 313063
2022-3-12 03:17

دستگیری از ضعیفان

برادرم قطعه زمینی درمشهد به مساحت هشتصد متر مربع داشت فکر می کنم سال هزار وسیصدو پنجاه و هشت بود که یک روز برادرم با عجله به خانه آمدو گفت : مادرجان سند زمینم را بده می خواهم به مشهد بروم مادرگفت : زمین را برای چه می خواهی ؟ مهدی درحالی که تبسم زیبائی بر لب داشت رو به مادرم کرد و گفت : مادرجان می خاهم کاری کنم که صلاح من و شما درآن است .مادرم دیگر سوالی از مهدی نکرد و سندزمین را به او داد و برادرم راهی مشهد شد مهدی بعد از دو روز از مشهد بازگشت درحالی که سندی همراهش نبود . مادرم جلو رفت و بعد از احوالپرسی از مهدی پرسید ؟ مادرسند زمین کحاست ؟ آن را چکار کردی ؟ برادرم گفت : زمین را درهمان مشهدجا گذاشتم ، همه با تعجب گفتند ، یعنی سند راگم کرده ای؟ مهدی سرش را بالاگرفت و گفت: مادرجان سند را به هشت سند تبدیل کردم و آن را به خانواده های مستضعف بخشیدم مادرم نگاه عجیبی به مهدی کرد و گفت : مادرخوب یک قطعه ار آن زمین ها را برای من نگه می داشتی تا وقتی به مشهد می روم جا و مکان برای ماندن داشته باشم مهدی با خوش رویی گفت : مادرجان یک قطعه زمین درآن دنیا به اسم شما کرده ام تا موجب سعادت و خوشبختی شما گردد زمین دنیایی ارزشی ندارد.