https://shohada.org/en/node/313069
شناسه خبر: 313069
2022-3-12 03:17
خاطرات سیاسی
به روایت از حشمت حشمتی فر : سال 54 بود که یک روز شهید مهدی از دبیرستان به خانه آمد به مادرم گفت: که قصد دارم حشمت را با خود به مشهد ببرم و هر چه مادرگفت: مادرجان او 5 سال دارد و شاید برای تو ایجاد مزاحمت کند. برادرم زیر بار نرفت و به من گفت: زود باش خواهرم کیف کودکستانت را بردار تا با هم به مشهد برویم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم. در راه مشهد برادرم دائم از سخنان آقا می گفت. من اصلاً از حرفهای او سر در نمی آوردم. تا به مشهد مقدس رسیدیم. اول به حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) رفتیم و زیارت نامه خواندیم. بعد از صرف نهار، شهید مهدی به من گفت خوب حالا من خیلی کار دارم تو هم باید به من کمک کنی. بعد به خانه یکی از دوستانش رفتیم که در زیر خانه اش اعلامیه چاپ می کردند. حدود دو سه روزی ما در مشهد بودیم. برادرم به کمک من اعلامیه را پخش می کرد. البته برای اینکه مأموران متوجه نشوند داخل کیف کودکستان من می گذاشت و کیف را به دست من می داد تا هیچ شکی به او نکنند. من به او گفتم: عجب مشهدی مرا آوردی تو که کارهای خودت را انجام می دهی. نگاهی به من کرد و گفت خواهرم مگر تو امام را دوست نداری و من که در ذهنم امام همان 12 پیشوای معصوم و حرفهای مادرم درباره امامان نقش بسته بود. گفتم: چرا، شهید مهدی خندید و دیگر چیزی نمی گفت. من نتیجه کار شهید مهدی را در سال 57 با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی متوجه شدم. خدا را شکر که در آن روزها از حرفهای برادرم سرپیچی نکردم.