https://shohada.org/en/node/313096
شناسه خبر: 313096
2022-3-12 03:17
زيرکي و هوشمندي
راوی محمد کلوخ طالبی : در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار در حالی که من کودکی بیش نبودم یک روز که مهدی از دبیرستان به خانه آمد گفت مادر می خواهم به مشهد بروم و قصد دارم حشمت را نیز با خود ببرم. مادر هر چه اصرار کرد که حشمت فق پنج سال دارد، در راه هم خودش اذیت می شود هم تو را اذیت می کند ولی مهدی زیر بار نرفت و به من گفت زود باش خواهرم کیف کودکستانت رو بردار تا با هم به مشهد برویم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم. در بین راه مشهد و سبزوار برادرم مرتب از سخنان حضرت امام خمینی برایم تعریف می کرد و من اصلاً از حرف های او سر در نمی آوردم، وقتی به مشهد رسیدیم اول به حرم آقا علی بن موسی الرضا رفتیم و زیارتنامه خواندیم، بعد از صرف نهار برادرم به من گفت خوب حالا من خیلی کار دارم و تو هم باید به من کمک کنی. از رحم به منزل یکی از دوستانش رفتیم که در زیرزمین خانه اش اعلامیه چاپ می کردند، حدود دو سه روزی که ما در مشهد بودیم برادرم به کمک من اعلامیه پخش میکرد البته برای اینکه مأموران متوجه نشوند اعلامیه ها را داخل کیف من می گذاشت و کیف نیز دست خودم بود تا کسی به ما شک نکنند. من به او گفتم عجب مرا به مشهد آورده ای تا در کارهایی که انجام میدهی به تو کمک کنم، نگاهی به من کرد و گفت خواهرم تو مگر امام خمینی را دوست نداری و من که در ذهنم با توجه به حرف های مادر و برادرم امام را مانند چهارده معصوم می پنداشتم. گفتم چرا دوست دارم، مهدی خندید و دیگر چیزی نگفت و من تیجه کارهای برادرم را در سال پنجاه و هشت با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی متوجه شدم و خداوند را شاکرم که در آن روزها از حرف های برادرم سرپیچی نکردم.