https://shohada.org/en/node/314158

شناسه خبر: 314158
2022-3-12 03:30

اولين اعزام

راوی خورشید پروانه: همسرم عبدا... می خواست به جبهه برود ولی این مسأله را از من پنهان می کرد. شبی در خواب دیدم یکی درب خانه ما را می زند وقتی که درب را باز کردم دیدم آقایی پشت درب هست: گفت با عبدا... کار دارم هر چه به او گفتم چه کاری با ایشان داری جواب من را نداد فهمیدم که برای این به خانه ما آمده است چون برای رفتن به جبهه قرارهایی دارند ولی ایشان نمی خواست من بفهمم که از خواب بیدار شدم. صبح هنگام صبحانه خوردن به ایشان گفتم: من مید انم که شما می خواهی به جبهه بروی اما از من پنهان می کنید. فکر می کنی که من نمی گذارم شما بروید؟ یا اینکه راضی نیستم؟ اگر به من می گفتی خوشحال می شدم. من افتخار می کنم که همسرم به جبهه برود و برای دفاع از ملت و ناموسش بجنگد. حتی اگر به فیض عظیم شهادت هم نائل شوید ناراحت نمی شوم وقتی دید که من راضی هستم تا به جبهه برود خیلی خوشحال شد و گفت اگر می دانستم شما راضی هستی به شما می گفتم و نمی دانست از خوشحالی چکار کند.