https://shohada.org/en/node/314159
شناسه خبر: 314159
2022-3-12 03:30
خاطرات سياسي
راوی نصرت الله جلیلی: یک روز در خانه نشسته بودم دیدم فرزندم عبدا.. با دست و پای زخمی و لباسهای پاره شده وارد خانه شد. به ایشان گفتم: این چه وضعی است که تو داری؟ مگر کجا بودی؟ گفت، پدر جان من به همرا پسر عمویم در خیابان راه می رفتیم که یک مرتبه چشمان به چند تا پوستر افتاد وقتی آنها را از روی زمین برداشتیم دیدم عکس شاه خائن است. آنها را پاره کردیم در همین حین ماموران شاه ما را دیدند و دستگیرمان کردند و بعد از کلی سوال کردن درباره اینکه از کجا می آمدیم ما را زدند و آزادمان کردند. برای همین دست و پایم زخمی شده است. چون به آنها توهین هم کرده بودم مرا خیلی کتک زدند.