https://shohada.org/en/node/314427
شناسه خبر: 314427
2022-3-12 03:34
امدادهاي غيبي
راوی بتول باقرپور: خاطره ای که درباره فرزند شهیدم کمال جانفزا به یاد دارم این است که روزی که شهید می خواست به جبهه برود درد دل شدیدی گرفت . وقتی او را به بیمارستان نزد پزشک بردیم گفتند : ایشان آپاندیس دارند و باید عمل شوند . شبی که می خواستند شهید را عمل کنند ایشان روی تختش نشسته بود و خیلی گریه می کرد و به امام زمان (عج) متوسل شده بود و گفته بود یا امام زمان (عج) من آمده ام به دین و امام خدمت کنم ، همسرم هم حالش خوب نیست اگر لیاقتش را دارم شفاعتم را بکن تا به آرزویم برسم . همان شب وقتی می خوابد در خواب می بیند که امام زمان (عج) بالای سرش آمده و یک شال سبزرنگ دور گردنش انداخت و فرمود : بلند شو آرزویت برآورده شده ، پاشو برو . بعد کمال بلند می شود و نماز شب به جا می آورد . وقتی هم تختی هایش می گویند آقای جانفزا چه خبره ؟ شما حالتان خوب است باید استراحت کنید اما شهید می گوید : من در عالم خودم خیلی گریه کردم و شفاعتم را از آقا امام زمان (عج) خواستم که در خواب آقا را دیدم که آمدند و یک شال سیز به گردنم انداختند و گفتند : بلند شو به آرزویت رسیدی . وقتی پرستارها می آیند تا ایشان را برای عمل به اتاق عمل ببرند وقتی شهید خوابی را که دیده بود را تعریف می کند دکترها او را معاینه می کنند و می بینند بله هیچ اثری از مرض آپاندیس نیست . بعد همان جا نصف شالش را دکترها و پرستارها به عنوان تبرک بین خودشان تقسیم می کنند و نصف دیگر شال را نزد خود شهید نکه می دارد و با خود به جبهه می برد و به آرزوی دیرینه و قلبی اش که به شهادت رسیدن در راه دین و قرآن و امام بود رسیدند و به فیض عظیم شهادت نائل گردیدند . روحش شاد باد