https://shohada.org/en/node/314971

شناسه خبر: 314971
2022-3-12 03:40

استقامت و پایداری

در یکی از عملیات های شناسایی در خدمت شهید پورولی بودم محدوده شناسایی گروه منطقه آگاهی کامل داشتند.ساعت چهار صبح حرکت کردیم باتوجه به آن ساعتی که قرار بود پیاده طب شود پیش بینی می کردیم، حدود ساعت دوازده شب باز می گردیم. هر نفر هم یک قمقمه آب بیشتر نداشت. مقداری هم نان خشک همراهان بود که از آن به عنوان غذا استفاده می کردیم. زمانی که تشنه می شدیم. آب می نوشیدیم و در زمان گرسنگی هم مقداری از همان نان خشک ها را در دهانمان می گذاشتیم و در حین حرکتمی خوردیم. راهطاقت فرسایی بود حرکت در رمل هایی که پا در آن فرو می رود، بسیار مشکل است دمای هوا هم حدود 50 درجه بود. به هر حال به مقصد رسیدیم و مواضع مورد نظر را شناسایی کردیم. حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که کارمان تمام شد و قرار بود باز گردیم. در مسیر رفتع هیچ مشکلی نداشتیم. چون هم انرژی تحلیل نرفته بود و هم آب و نان به اندازه ای که رفع گرسنگی و تشنگی شود همراه داشتیم. تقریباً شناسایی های اولمان بود و خیلی تجربه نداشتیم. در راه برگشت دیدیم آب قمقمه ها رو به اتمام است.حدود 8 ساعت دیگر هنوز راه در پیش داشتیم. به هر حال راه رفتن در آن مناطق با آن گرمای کویر بسیار مشکل بود. مخصوصاً که آب هم نداشته باشید. در بین ما چهار نفر فقط شهید پورولی آب داشت. احمد از لحاظ جسمانی بسیار قویتر از ما سه نفر بود. در بین راه هم هنگامی که برای استراحت توقف می کردیم ما می نشستیم، ولی احمد بالای سر ما می ایستاد و مرتب می گفت: بلند شوید برویم دیر می شود. اصلاً خستگی در وجودش احساس نمی شد به هر حال از ایشان در خواست آب کردیم و او هم آبی را که همراهش بود بین ما تقسیم کرد آب قمقمه پورولی هم مصرف شد و دیگر چیزی از آن نماند. دربین راه دیگر هیچ آب را نخورید، ولی من می گفتم: خدا بزرگ است. به هر حال دیگر هیچ آبی نمانده بود و تشنگی هم خیلی فشار می آورد. دیگر خستگی هم داشت بر ما غلبه می کرد. کار به جایی رسید که دیگر توان حرکت نداشتیم. تقریباً غروب شده بود، حوالی ساعت شش بود. جاسم که به منطقه وارد بود گفت: برویم منطقه ای را پیدا کنیم و با دست بکنیم تا به آب برسیم. اگر این وضع ادامه پیدا کند تلف خواهیم شد. شهید پورولی هم مشکل پیدا کرده بود، نصف آبهای ایشان را ما خوردیم. تمام این مسافت را احمد با نصف قمقمه آب سر کرده بود. به هر حال با راهنمایی های جاسم محلی را کندیم. حدود پنجاه تا هفتاد سانتیمتر زمین را کندیم ولی به آب نرسیدیم جاسم گفت: ادامه دهید خلاصه گودال حدود یک متر شده کمی آب در ته آن جمع شد. بالاخره همین مقدار آب را با قمقمه جمع کردیم و دوباره راه افتادیم. شب شده بود هوا تاریک و ما هم راه را گم کرده بودیم. نمی دانستیم مسیری را که حرکت می کنیم ، درست است یا نه. البته قطب نما همراه داشتیم، باید به سمت مشرق حرکت می کردیم، ولی به دلیل کمبود تجربه دقیقاً نمی دانستیم، در کدام سمت مشرق حرکت کنیم.ارتفاعات هم بلند بود و ما هم داشتیم بی حال می شدیم. ایندو نفر بوی هم وضعیتی بهتر از ما نداشتند. خلاصه ساعتهای 5/12 یا یک شب بود که بدون توقف حرکت کردیم. جاسم گفت: احساس می کنم که به مواضعمان نزدیک شده ایم. صدایی از دور به عربی آمد که گفت: قف.(به عربی یعنی ایست) از لحاظ بدنی بسیار ضعیف شده بودیم. مانده بودیم چکار کنیم اصلاً نمی توانستیم تکان بخوریم. پورولی گفت: مثل اینکه عراقی هستند. گفتم: عراقیها اینجاچه کار می کنند. الان باید بچه های خودمان این حوالی باشند. دوباره به شک افتادیم که نکند راه را اشتباه آمده ایم. گوشهایمان را کمی تیز کردیم. متوجه شدیم، صدای فارسی می آید. گفتم: اینها بچه های خودمان هستند. بعد با صدای بلند گفتیم: فلانی ما هستیم. بچه ها هم که متوجه شده بودند. خودی هستیم به طرف ما آمدند. از خوشحالی نمی دانستم چه کنم از بس که خسته بودم مانند چوب عمودی که ولش کنید مستقیم می افتد من همان جا افتادم. به هر حال ما را کشاندند و به دورن چادر بردند، تا مقداری اب و غذا به ما بدهند. ولی شهید پورولی خودش آمد و گوشه ای نشست و برای خودش لیوانی آب ریخت. خلاصه این شناسایی را هیچ وقت فراموش نمی کنم. خدا رحمت کند شهید پورولی را ایشان با آن سن کمی که داشت هم از لحاظ بدنی و هم از لحاظ روحیه در سطح بالایی قرار داشت و اگر آن روز ایشان همراه ما نبود خدا می داند چه اتفاقی برای ما رخ می داد.