https://shohada.org/en/node/314993

شناسه خبر: 314993
2022-3-12 03:40

شجاعت و شهامت

بعد از فتح بستان در یکی از عملیاتهای منطقه چزابه به سنگر کمین دشمن برخورد کردیم. این سنگر کمین با تیرباری که داشت خیلی بچه ها را اذیت کرد. تعدادی از بچه ها را هم به شهادت رساند. ما هم پشت میدان مین مانده بودیم. همه روی زمین دراز کشیده بودند تا مبادا تیری به آنها اصابت کند. ناگهان دیدم که احمد به طور داوطلبانه به صورت سینه خیز به جلو حرکت می کند. با خودم گفتم، الان نارنجکی، آر پی جی می زند و این تیربار را از بین می برد. مدتی گذشت. ناگهان دیدم، تیربار خاموش شد و دیگر شلیک نکرد. بدون اینکه هیچ سروصدایی بشود، خلاصه ما هم از فرصت استفاده کردیم و به قول معروف خط را شکستیم. فردای عملیات از احمد پرسیدم چه کار کردی؟ جریان از چه قرار بود؟ گفت: هیچی و می خواست بحث را عوض کند. گفتم: احمد چه کار کردی؟ گفت: ساکتش کردم. گفتم: توضیح بده چه جوری ساکتش کردی؟ تو که نه نارنجک انداختی و نه آر پی جی ؟ گفت: به هر حال ساکت شد. شما هم این قدر کنجکاوی نکن. ایشان اصلاً اهل مطرح کردن و نشان دادن کارهایش نبود. دوست نداشت کسی از اعمالش باخبر شود. برایم خیلی جالب بود بدانم، چگونه تیربار به آن وحشتناکی را از کار انداخته است؟ اصرار من را که دید سرنیزه اش را بیرون آورد.سرنیزه اش خونی بود. جریان از این قرار بود که ایشان بدون اینکه عراقی متوجه حضور ایشان در پشت سرش شود، دستش را روی دهان عراقی گذاشته است و سر او را بریده است. شهید پورولی با این که سن کمی داشت، ولی از لحاظ جثه و هیکل نسبتاً درشت بود. بعد گفت: اگر نارنجک می انداختم، یا آر پی جی می زدم، سنگرهای اطراف متوجه می شدند. تنها راه حل این بود که بی سروصدا از بین برود، به هر حال ایشان در لحظات بحرانی و حساس نقش بسیار مهمی را ایفا می نمود و از شجاعت و دلاوری خاصی