https://shohada.org/en/node/315002
شناسه خبر: 315002
2022-3-12 03:40
امداد های غیبی
به روایت از محمود رعیت نژاد : نام: احمد نام خانوادگی: پورولی شماره9 نام پدر: علی اکبر شب عملیات ا... اکبر بود، شهید پورولی به خاطر تسلطی که بر کارهای نظامی داشت، علاوه بر وظایفش در اطلاعات عملیات، کارهای رزمی دیگری نیز انجام می داد. ایشان با اینکه در واحد اطلاعات بود. ولی دوست داشت پا به پای فرمانده گردان حرکت کند. به نظرم تشخیص احمد این بود که پشتوانه ای برای فرمانده گروهان که از تجربه کمتری نسبت به فرمانده گردان برخوردار استباشد و حقیقتاً هر گروهانی که احمد در آن بود، فرمانده آن از یک آرامش خاطر خاصی برخوردار بود. چون فردی با تجربه و زبده در اختیار داشت. در گردان یک ماشین سیمرغ داشتیم که روی آن یک کالیبر پنجاه نصب شده بود و بعضی اوقات که هلی کوپترهای عراقی می آمدند به وسیله همین تیربارها مورد هدف قرار می گرفتند. چند روز قبل از عملیات تیربارچی این تیربار مجروح شد و احمد پورولی مسئول این کالیبر پنجاه شد. در آن زمان داشتن یک کالیبر پنجاه سرمایه ای برای گردان بود. در اوایل جنگ سلاح و تجهیزات ما بسیار کم بود، حتی همه ی افراد گردان سلاح کلاشینکف نداشتند. بعضی ها ام یک و بعضی ها هم ژسه داشتند که برای آن منطقه اصلاً مناسب نبود و دائم گیر می کرد. اما چون احمد فرد شاخصی در گردان بود، مسئولیت کالیبر را که روی سیمرغ سبز نصب شده بود به او واگذار کردند. شب عملات احمد داخل سنگر گفت: برادرها بروید و استراحت کنید. قرار بود ساعت سه و نیم تا ساعت چهار به مدت نیم ساعت آتش تهیه بریزیم و سپس نیروهای بسیج و سپاه و ارتش از بالای سر ارتفاعات وارد عملیات شوند. ما هم خوابیدیم آن شب آرامش عجیبی در منطقه حکم فرما بود، حتی یک گلوله هم شلیک نشد. به هر حال موقع مقرر بیدار شدم. هر چه گشتم احمد را پیدا نکردم. با خودم گفتم، حتماً زودتر بیدار شده است و همراه با گردان های دیگر جلو رفته است. خلاصه آن شب عملیات انجام شد.فردا صبح احمد را دیدم که خندان به سمت من می آید گفتم: چه شده است؟ گفت دیشب برایم اتفاق جالبی افتاد. گفتم: چطور؟ گفت: تازه متوجه شده ام که هیچ تجربه جنگی ندارم. گفتم: چطور این حرف را می زنید؟ آن هم بعد از این همه جنگ و جبهه که شما را به عنوان یک فرد با تجربه نظامی همه می شناسند. شهید پورولی هیچ گاه نقاط قوتش را مطرح نمی کرد ولی نقاط ضعفش را بسیار سریع عنوان می کرد، و این بلوغ فکری ایشان را می رساند. این جریان را حتماً ایشان نقطه ضعف خود قلمداد کرده بود که به من گفت وگرنه شاید من هیچگاه مطلع نمی شدم.به هر حال گفت:می دانی چه شده است؟ گفتم: نه گفت: من هم خوابیدم. از خواب که بیدار شد،دیدم توی خط هیچ خبری نیست. حدود ساعت یک بوده است، ولی ایشان از ساعت اطلاع نداشته است. گفت: فکر کردم که من را جا گذاشته اند. من خوابم برده است و نیروها به سمت ارتفاعات ا... اکبر رفته اند. بعد از ارتفاعات ا... اکبر هم قرار بود به شوهتیه بروند. بعد گفت: من هم ماشین را روشن کردم و به سمت ارتفاعات ا... اکبر رفتم. آن موقع هنوز خط شکسته نشده بود و دست عراقی ها بود. خلاصه ایشان خیلی راحت در دل عراقی ها رفته است به گمان این که خط شکسته شده و بچه ها جلو رفته اند. می گفت: دیدم در ارتفاعات ا... اکبر هیچ خبری نیست. گفتم: ای دادبیداد این ها چقدر به جلو رفته اند که در ا... اکبر هم خبری نیست. حالا در جلوی ارتفاعات ا... اکبر چندین رشته مین قرار داشت. مین های ضد نفر، مین های ضد خودرو و حتی در جاده های صاف و هموار دشتی، مین های ضد تانک کار گذاشته بودند. اما از آنجایی که خداوند می خواهد احمد آسیبی نبیند، هیچ اتفاقی برای ایشان نمی افتد. احمد هم با سیمرغ که البته چراغ های آن خاموش بوده است همچنان به سمت عراقی ها در حال حرکت بوده است. عراقی ها هم اصلاً متوجه حضور احمد در خط نمی شوند. واقعاً یکی از امدادهای الهی بود. رزمنده ها آیة( وجعلنا ) می خواندند که دیده نشوند، حتی نیروهای تک ور سینه خیز و آرام جلو می رفتند، عراقی ها متوجه می شدند، ولی ماشین سیمرغ به این بزرگی با دوشیکا و کالیبر پنجاه وارد خط شده است و عراقی ها نفهمیده بودند. تازه از میدان مین هم عبور کرده است. این هم یکی دیگر از معجزات خداوند بودکه ماشین از روی چند رشته مین رد شود و حتی یک مین زیر یکی از این چهار چرخ ماشین نرود. خلاصه ایشان رفته بود تو خط عراقی ها و پشت یکی از سنگرهای عراقی توقف کرده است. دیده هیچ خبری نیست. خدا را شاهد می گیریم اگر کسی غیر از احمد این خاطره را برایم تعریف می کرد، باور نمی کردم چون اصلاً با عقل جور در نمی آید. می گفت: من هم عصبانی شدم. پایین آمدم و در ماشین را محکم بستم. با شنیدن صدای در یکی از عراقی ها که همان نزدیکی ها بوده است متوجه می شود و شروع کرده بود به عربی صحبت کردن. شهید پورولی می گفت: تا صدای عراقی را شنیدم، متوجه شدم که هنوز عراقی ها در این منطقه هستند. باز هم پورولی فکر کرده است که یکی از سنگرها پاکسازی نشده است و این عراقی آنجا قرار داشته است. نمی دانسته که عراقی ها در تمام منطقه حضور دارند. ایشان تا صدای عراقی را شنیده است، حدس زده است که این ها می خواهند منور بزنند. سریع رفته است زیر ماشین و مخفی شده است. ظاهراً عراقی هم آمده است نگاهی کرده است و دیده خبری نیست رفته است. شاید حدود یک ساعت، یک ساعت و نیم شهید پورولی زیر ماشین در دل دشمن قرار داشته است. احمد می گفت: تازه شما شروع کرده بودید به ریختن آتش تهیه، با خود گفتم خوب است حالا به دست نیروهای خودی و با آتش این ها از بین بروم! می گفت: زیر سیمرغ بودم و تکان هم نمی توانستم بخورم. آشفتگی خط عراق هم بسیار زیاد بود. همه چیز به هم ریخته شده بود. جالب است اصلاً عراقی ها به این ماشین مسلح که نه رنگ ارتشی دارد نه رنگ استتار عراقی دارد توجهی نمی کردند. من هم از ترس ترکش بیرون نمی آمدم. با خود گفتم: فعلاً که وقت آتش تهیه است، بیرون نمی توانم بروم اگر هماز زیر ماشین بیرون بیایم کاری نمی توانم انجام دهم. همن زیر می مانم تا آتش تهیه تمام شود. آتش تهیه که تمام شده بود، شهید پورولی هم بیرون می آید و پشت دوشیکا می نشیند و شروع به تیراندازی می کند. دقیقاً همان زمانی را که ایشان باید آجا می بود، حضور داشت. وقتی که آتش تهیه تمام می شود، عراقی ها هم از سنگر بیرون می آیند چون در هنگام آتش تهیه همه پناه می گیرند و حرکتی نمی کنند. خلاصه عده ای از عراقی ها روی خاکریز می روند تا جلوی ایرانی ها را بگیرند و یک عده ای هم دنبال راه فرار می گشته اند، اصلاً انتظار نداشتند که یک دوشیکا با کالیبر پنجاه پشت سر اینها توسط یک ایرانی حضور داشته باشد، خلاصه ایشان هم مهلت نمی دهد و شروع به درو کردن عراقی ها کرده بود. و بعد هم از ماشین بیرون پریده بود و رفته بود داخل یک سنگر عراقی و شروع کرده بود به جنگ تن به تن ـ کاری را که پورولی در آن تخصص داشت ـ و چند نفری را به درک واصل کرده بود، اتفاقاً بعد از این که ایشان داخل سنگر می رود نیروهای خودی اشتباهاً سیمرغ سبز را با آر پی جی زده اند، فکر کرده بودند که ماشین متعلق به عراقی هاست چون پشت خط عراقی ها بود. اتفاقاً اولین تانک عراقی را هم خود پورولی منفجر کرده بود از آر پی جی خود عراقی ها استفاده کرده بود و اولین تانک را منهدم ساخت که حتی فرماندة گردان هم گفته بود، آتش انفجار این تانک بسیار به ما کمک کرد از نور سوختن تانک استفاده کرده بودند و آن مسیری را که باید می رفتند، داخل معبر را شناسایی کرده اند و راحت بدون هیچ تلفاتی از آن محور رد شده اند. در طول این هشت سال خاطره های جنگی بسیاری را شنیدم ولی واقعاً این خاطره استثنا است. درست زمانی که بچه های ما پشت خط مین گیر کرده بودند این شهید بزرگوار از پشت عراقی ها را درو می کرد و نقش بسیار شایسته ای را ایفا نموده بود. به هر حال از معدود خاطراتی است که با عقل اصلاً جور در نمی آید و خاطرة بسیار