https://shohada.org/en/node/315222
شناسه خبر: 315222
2022-3-12 03:42
آخرين وداع با خانواده
راوی مهین کاظم : یه یاد دارم بعد از ازدواج پسرم محسن ، یکروز به خانه آمد گفت : مادر امشب پاشین و به خانه ما بیائید دور هم باشیم و من هر چی گفتم : نه نمی آییم ، گفت : نه نمی خواهد یک روز دیگر بیائید ، همین امروز بیائید خونه ما ، گفتم : باشد بعد از به طرف خانه اش به راه افتادیم ایشان شام درست کرد یک شلوار کردی که از کردستان خریده بود را پای برادرش کرد و گفت : عین کردها شدی ، آن شب بسیار شوخی کردوبا برادرش کشتی گرفت و مار بسیار خنداند . تقریبا ساعت 10 شب بود که پا شدیم و به خانه برگشتیم ، تا اینکه یک روز دوباره محسن به خانه ما آمد و به پدرش گفت : بابا ، فاطمه از من خواسته است که اورا برای تفریح به پارک ببرم ولی الان من کار دارم و نمی رسم که فاطمه رابه پارک ببرم ، آقا جون شما زحمت اینکار را بکشید و اورا همراه مادر و خواهر به پارک ببرید . که پدرش گفت : باشد بابا ، چرا نبرم به مادرت بگو فردا صبح زود از خواب بلند شود و غذا درست کند تا فردا برای تفریح به پارک برویم . پیش من آمد و همان حرفها را که به پدرش گفته بود را به من زد و من در جواب گفتم : باشه من غذا درست می کنم.صبح زود از خواب بیدار شدم و نمازم را خواندم و رفتم پایین زیرزمین و غذا را آماده کردم . که تقریبا ساعت 6 صبح بود که محسن آمد وگفت : مادر بیا یک شیر کاکائو به تو بدهم بخوری بعد رفت و همسرش رابرداشت و خانه ما آمد و بعد خدا حافظی کرد ورفت . دم در به خانمش گفت : بیا دم در کارت دارم . من که در آشپزخانه بودم دیدم فاطمه نیامد ، به پدرش گفتم: محسن که رفت پس فاطمه کجاست ؟ دیدم فاطمه آمد و گفتم : فاطمه کجا رفته بودی .؟ گفت : محسن هی تا سر کوچه می رفت و باز برمی گشت به پشت سرش نگاه می کرد ، مادر چرا محسن امروز اینجوری کرد و رفتارش تغییر کرده بود . من گفتم : آخه مادرجان ، تازه عروسی کرده ، حالا بیا داخل ، قربونت برم. تقریبا ساعت 8 صبح بود که وسایل را جمع کردیم و به طرف پارک وکیل آباد راه افتادیم و جلوی درب ورودی پارک کنار جدول فرش پهن کردیم و نشستیم . حدوداَ ساعت 12 ظهر بود که دیدم فامیلها هم آمدند و دور ما نشستند و هی گفتند : نمی روید به خانه دیر وقت است ؟ ما می گفتیم : برویم خانه چکار کنیم ، حال اینجا نشستیم ، یکی از فامیلها گفت : تورا به قرآن پاشیم بریم خونه . من دیوانه شدم.الان شوهر فاطمه میاد خونه می بینه فاطمه نسیت ناراحت می شود. گفتتیم : محسن خودش گفته : من می روم عملیات، شاید دیر بیایم و شما فاطمه را همراه خود ببرید. حالا می رویم حتما شب به خانه می آید. دیگر غروب شد دیدیم بچه های عموی شوهرم آمدند و گفتند چرا شما جمع نمی کنید و بروید به خانه بلند شوید دیر وقت است. از بس که عصبانی بودم پا شدم و به خانه آمدیم. همینطور که نشسته بودیم در اخبار هم خبر شهادت محسن را اعلام کرده بودند اما ما نفهمیدیم آخرهای شب بود که برادر شوهرم آمد در حیاط را زد و از پشت در صدایش را تغییر داد و گفت عباس بیا کارت دارم بعد پدرش رفت دم در و عباس را صدا زد من گفتم عباس تو را به قرآن من امروز خیلی خسته ام دلم می خواهد بخوابم دوست دارم امشب از خانه بیرون نروی برای این که من متوجه قضیه نشوم گفت چشم نمی روم. همین که من به خواب رفته بودم ایشان همراه عمویش رفتند تا نزدیکیهای صبح بود که با یکنفر دیگر به خانه آمد. از پدرش پرسیدم چی شده؟ عباس را برای چی بردند؟ گفت عباس دیشب با موتور می رفته که پای یک بنده خدا را زیرمی گیرد حالا اورا برده اند کلانتری که رضایت بگیرد. نزدیکیهای صبح بود که دوباره عمویش آمد و گفت داداش سند خانه ات را بردار برویم که من متوجه نشوم من گفتم حالا چرا قایم موشک بازی در می آورید.شماها عباس را به کشتن دادید و عباس را کشتید. عمویش گفت: این حرف را نزن عباس را هیچ کارش ندارند می خواهی حالا عباس را بیاورم و آمده ام تا سند ببرم و عباس را آزاد کنم که یک مرتبه شوهرم طاقت نیاورد و گفت: اینها دروغ می گویند سند نمی خواهند یک طوری شده حالا برمی گردیم. من با این رفتار شوهرم متعجب شدم و به پسر کوچکترم ناصر گفتم: ناصر بلند شو چرا نشسته ای یک ماشین بگیر و مرا تا دم سپاه ببر ببینم چه خبر شده؟ پسرم ناصر گفت مامان مگر داداش محسن نگفته که دم در سپاه نیایید گفتم نه باید بروم بعد سریع ماشین گرفت و مرا تا دم در سپاه رساند. همین که از ماشین پیاده شدم و از چند سربازی گه آنجا بودند سئوال کردم چی شده و محسن پشوتن چی شده؟ دیدم پاسدارها دو دستی زدند توی سرشان و یکی از آنها گفت محسن پشوتن در بین راه که با دوچرخه اش داشت به محل کارش می آمد این منافقین کوردل ایشان را ترور کردند و به شهادت رساندند. بچه ات را دیروز کشتند. بعد ماشین گرفتند و ما را به خانه آوردند. وقتی خانه رسیدیم دیدم چه خبر شده انگار همه مطلع بودند و از شهادت پسرم محسن پشوتن با خبر بودند جز ما. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.