https://shohada.org/en/node/315227

شناسه خبر: 315227
2022-3-12 03:42

گذشت و اغماض

راوی فاطمه پشوتن : به خاطر دارم یکروز که یکی از دوستان برادرم محسن پشوتن می خواست به جبهه برود. محسن به خانه آمد و ما خواهر و برادر را بسیج کرد و گفت: بیایید برویم بدرقه دستم جواد سلاطین چون می خواهد به جبهه برود و بعد یک هدیه به دست ما داد که برای تشویق شدن دوستش ما آن هدیه را به او بدهیم وقتی به خیابان تهران رسیدیم چند دستگاه اتوبوس برای اعزام به جبهه ایستاده بودند. درهمین حال و هوا بودیم که یک مرتبه متوجه شدیم که یکی از لنگ کفشهای محسن پایش نیست و با یک لنگ کفش ایستاده است خندیدیم و گفتیم داداش چرا کفش پایت نیست؟ گفت: دوستم می خواست به جبهه برود ولی مادرش یک لنگ کفش را پنهان کرده بود تا او به جبهه نرود و او بدون کفش مانده بود و چون من دیدم شکل کفشهایش همانند کفشهای خودم است یک لنگ آن را درآوردم و به او دادم و خودم بدون کفش ماندم و گفت: من تا ساعت 7 الی 8 شب به خانه بر می گردم و ما خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم. ما این موضوع را برای برادر بزرگترمان تعریف کردیم و او گفت: نمی دانی کجای خیابان تهران است. گفتم نه همان جایی که جواد سلاطین می خواست برود و اتوبوس زیاد بود و محسن گفت مرد نامحرم زیاد است ما را سوار اتوبوس کرد و به خانه آمدیم و ایشان آنجا ماند. داداش بزرگم یک لنگه کفش را برداشت تا به طرف خیابان تهران برود و به محسن بدهد ولی هر چه گشته بود محسن را ندیده بود و ساعت 9 شب بود که برگشت و گفت هر چه گشتم محسن را پیدا نکردم. تقریبا ساعت 2 نصف شب بود که محسن به خانه آمد و همان لنگه کفش که پایش بود را درآورد پایش تاول زده بود و قرمز شده بود. ایشان می گفت هیچکار نشده, مگر آنهایی که به جبهه می روند و مجروح می شوند آدم نیستند. حس می کنم در اینجا مسئولیتی ندارم و همان کردستان برای من بهتر است که بعد از چند روز ایشان به صورت داوطلبانه به کردستان اعزام شدند بدون آنکه ما از این موضوع با خبر باشیم چون می دانست اگر ما با خبر می شدیم اجازه نمی دادیم که ایشان را به جبهه اعزام کنند.