https://shohada.org/en/node/324145

شناسه خبر: 324145
2022-3-12 05:39

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی مکرم شادرو: شبی خواب دیدم دربیابانی هستم و تعدادی از رزمندگان را دیدم که به سمت جبهه می رفتند درآنجا وانتی بود که داخلش پر از پرچمهای مختلف وجود داشت. شهید مهدی را دیدم درحالی که پرچم قرمزی را دردست گرفته بود ، بر روی پرچم هم نوشته بودند.یا حسین یا مهدی .بعد شهید سید هادی را دیدم درحالی که پرچم به دست می رفت فریادی کشیدم .خانمی نزد من آمد و گفت: چرا داد می کشی؟ گفتم : پسرانم دارند به جبهه می روند گفت : خوب بروند .بعد به روبرو اشاره کرد. یک توده بزرگ دود را دیدم البته فاصله اش با من زیاد بود آنطرف دود مهدی را دیدم اینبار پرچم سبزرنگی به دست گرفته بود صدایش زدم مانند کبوتری به پرواز درآمد و به سویم آمد .گفت : کارم داری مادر ؟ گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به جبهه گفتم : پس مرا هم با خودت ببر.قبول کرد و مرا به مکانی برد درآنجا سینی بزرگی که داخلش نخود و لوبیا خیس کرده بودند وجود داشت .مهدی تمام محتویات سینی را داخل جوی آبی که آنجا وجود داشت ریخت تعجب کردم و گفتم : این کار اسراف است خندید و در جواب گفت: شما نگاه کن وقتی به داخل آب نگاه کردم ، دیدم آب این نخود و لوبیا ها را با خود می برد و در آخر مقدار کمی باقی می ماند .مهدی گفت : مادر همه اعمال و کردار ما ، مانند همین ها می ماند .که آب همه نخود و لوبیا ها را با خود برد .و از اعمال ما فقط نماز می ماند کلمه نماز را سه مرتبه تکرار کرد و سفارش کرد به تمامی فامیلهای دور و نزدیک بگویم پایه ی نماز را محکم بگیرند تا انشاءا… مقبول حق تعالی گردد .سپس مانند کبوتری درآمد و از جلوی چشمانم دور شد . دیگر گریه امانم نداد درهمین حین خانمی پیشم آمد و گفت : خواهرم وقت نماز است .به پشت سرم که نگاه کردم دیدم چند تا چادر برپا کرده اند و داخل آن چادرها نماز جماعت برپاست.به سمت چادرها رفتیم .مکبر درحال گفتن اذان بود اما من امام جماعتی ندیدم .تمام خانمها به جماعت ایستاده بودند بعد از اتمام اذان همگی باهم به رکوع و سجده می رفتیم .نماز که تمام شد از خواب پریدم.