https://shohada.org/en/node/325300
شناسه خبر: 325300
2022-3-12 05:55
بدون عنوان
یک شب در خواب دیدم که در یک دشت پر از سبزه و گل با آبشارهای زیبا گم شده ام . دنبال کسی می گشتم که مرا راهنمایی کند . در یک لحظه شهید صفدری را از دور دیدم که دوان دوان و عرق ریزان به سوی من می آید . با دیدنش خوشحال شدم و از شادی در پوست خود نمی گنجیدم . ایشان به من نزدیک شد . دانه های درشت عرق را در صورتش مشاهده کردم . بدون اینکه با من حرفی بزند با حالت تبسم مرا به طرف قناتی برد و با آب زلال و فراوانی که از آن می آمد دست و صورتمان را شستیم . در کنار قنات همسر ایشان را مشاهده کردم که با نگرانی به ما نگاه می کرد . شهید به طرف همسرش به راه افتاد و با همان تبسم و بدون حرف مچ دست ایشان را گرفت و هر سه وارد قنات شدیم . تا مچ پا در آب فرو رفتیم به طوری که سنگریزه های الوان ته آب به وضوح قابل رویت و درخشان بودند . پس از مدتی به آخر قنات رسیدیم . نوری از مقابل به درون قنات می تابید و در آن طرف سبزه زاری بود به آنجا که رسیدیم شهید ایستاد . نگاهی به من و همسرش انداخت و در آن لحظه شروع به صحبت کرد . او مجدداٌ با تبسم گفت : از این جا به بعد من نمی توانم بیایم خودتان بروید . دست همسرش را دردست من گذاشت و دوان دوان از همان مسیری که آمده بودیم برگشت تا اینکه از نظر ما محو شد و ما هم به راهمان ادامه دادیم . در همین لحظه از خواب بیدار شدم . تمام بدن و لباس هایم خیس عرق بود . بعدها خیلی به این خواب فکر کردم و برداشتیم چنین بود که شهید مسئولیت خانواده اش را به من محول کرده است . لذا با این خواب و تعبیر آن در سال 1364 با همسر شهید ازدواج و مسئولیت ایشان و فرزندش را به عهده گرفتم.
راوی : روح الله ناظمی