https://shohada.org/en/node/325301
شناسه خبر: 325301
2022-3-12 05:55
بدون عنوان
به خاطر دارم آخرین مسافرت برادرم در سال 1359 بود که به بجنورد آمد و برای من یک چادر مشکی آورد. از او پرسیدم چرا چادر مشکی برایم آورده ای؟ در جواب من گفت : روزی لازم می شود و بعد از چند دقیقه یک جفت کفش هم به من داد و کفش بسیار راحتی هم بود. به او گفتم: برادر جان چرا چنین کفشی برایم آورده ای؟ گفت: خواهر جان این هم روزی لازم می شود و بعد لبخندی زد و گفت : شاید لازم شد روزی با همین چادر و کفش به تشیع جنازه من بیایی . این را که گفت خیلی ناراحت شدم . گفتم : خدا آن روز را نیاورد این چه حرفی است که می زنی ؟ در جوابم گفت : خواهرجان اگر چنان چه آن روز فرا رسید که امیدوارم هر چه زودتر باشد مانند حضرت زینب (س) صبور باشی و به دشمنانت بفهمانی که برادرت برای حفظ اسلام و کشورش نجانش را فدا کرده است و ادامه دهنده راه من باشی و همان گونه نیز شد . هنگامی که برادرم به شهادت رسید من با همان چادر و کفشی که او برایم هدیه آورده بود در تشیع جنازه اش شرکت کردم.
راویِ: معصومه صفدری