https://shohada.org/en/node/327307
شناسه خبر: 327307
2022-3-12 06:21
شجاعت و شهامت
راوی امیر عطاران: زمانى که سقز بودیم جادهها ناامن بود هر جا مىرفتیم به صورت گردانى وگروهى حرکت مىکردیم روز قرارشد ما به سمت سنندج حرکت کنیم به سنندج که رسیدیم آنجا هلى کوپترى آمد و هواپیما نیست در حدود سه مینى بوس از بچههاى خراسان بودیم مىخواستیم برویم کرمانشاه بابارستمى هم نمىدانم مىخواست تهران برود کجا برود گفت من هم مىآیم ایشان ماشین جیپى داشت دو تا اسکورت عقب و جلو راه افتادند و به سمت کرمانشاه حرکت کردیم بچههاى اسکورت هم مىدانستند که بابارستمى یک فرمانده خراسانى است و اسکورت هم دارد و همین طور که داشتیم مىرفتیم یکدفعه صداى انفجار مهیبى به گوش رسید ماشینها ایستادند و بچهها آمدند پایین داستان به این شکل بود که اسکورت مارا با ارپى جى زده بودند و بابارستمى هم دیده بود و مىگفت من که با اینها ارتباط نداشتم وقتى داشتیم مىرفتیم یک احساسى به من دست داد که یک خبرى هست گفتم آهستهتر برو واستا ما منطقه را شناسائى بکنیم اسکورت بعدى آمده بود و مىخواست بیاید و فرماندهى بکند که بچهها این کار را بکنید برعکس بچه هارا ترسانیده بود بابارستمى آمد و به ایشان گفت که شما هیچ چیزى نگو پسرم من خودم هستم اینجا بچهها را آرام مىکنم دو سه نفر آمدند زیر پل و یک آر پى جى زدند دیگر هم نیستند دست و پایت را گم نکن دیگر هیچ اتفاقى نمىافتد ایشان مىگفت چطور اتفاقى نمىافتد دیگر ماشین را زدهاند بابا آمدى پشت تپهاى و گفت مسیرشان اینجاست و از توى آن دامنه بالا مىآیند تعدادشان هم سه نفر است من مانده بودم که بابا رستمى از روى چه چیز فهمید که اینها سه نفرند تا اینکه یکدفعه دیدیم از توى کمرکش یک ارتفاع دوسه نفر کشیدند بالا گفت دیدى سه نفر بودند اینجا جا خوردند و ما به شوخى مىگفتیم این اصفهانىها - اسکورت ها- مىروند و مىگویند که اینها ضد انقلاب بودند و خبر داشتند که چنین چیزى است.