https://shohada.org/en/node/327329

شناسه خبر: 327329
2022-3-12 06:21

پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي

راوی حمید بافتی: حدود دو الی سه روز از شروع جنگ گذشته بود که بابارستمی طی هماهنگی با سرهنگ کوچک زاده فرمانده ژاندارمری وقت هماهنگی نمودند و حدود پنج هزار و چهارصد نفر از نیروهای مردمی را سازماندهی و راهی اهواز کردند. به اهواز که رسیدیم از این تعداد نیرو حدود دو هزار در اختیار شهید چمران و جنگ های نامنظم قرار گرفت و بقیه در اختیار خودمان بود. نیروها حدود 24 ساعت به آداب و رسوم تیراندازی توجیه شدند که بدانند اسلحه را چگونه به دست بگیرند. قبل از اینکه درخواست نیرو بشود ایشان نیرو را بسیج کرد و در اهواز مستقر نمود. جالب اینجا بود که تمام سلاح های نیروها، ام یک بود که از ژاندارمری تحویل گرفته بودیم. رفته بودیم برای ظهر نیروها آب و غذا تهیه کنیم. سرانجام مقداری نان و سیب زمینی تهیه کردیم و برای نیروها آوردیم و در همان میدان تیر به نیروها دادیم. تعدادی ماشین تهیه کردیم و راه افتادیم. در آن زمان سپاه پولی هم نداشت که در اختیار ما قرار دهد. یک مبلغ جزیی از جایی تهیه کرده بودیم و با توکل به خدا حرکت را آغاز کردیم. صبحانه را در سبزوار خوردیم و حرکت کردیم. یک ماشین آهو داشتیم با یک سیمرغ که مقداری مهمات داخلش حمل می کردیم و یک اسلحه کالیبر 50 هم رویش نصب کرده بودیم که چنانچه خطری ما را تهدید کرد در بین راه از خود دفاع کنیم. به سر بچگان که رسیدیم دیدیم حدود 20 یا 30 دستگاه ماشین پارک کرده اند. بابارستمی رفته بود و یک گوشه ای سرش را روی ماشین گذاشته بود و کسی هم متوجه نبود که ایشان کجا رفته است. داشت فکر می کرد که با این بیست وچند هزار تومان این همه نیرو را چگونه به مقصد برساند. در همین حین دست به شانه اش زدم. گفت: ول کن حمید که تو گوشت می زنم. برو بگذار به کارم برسم. گفتم: بابا پول می خواهی دیگر جانمان را که نمی خواهی هر چه بخواهی هست گفت: از کجا؟ گفتم: یادت هست پولی به من دادی برای سفر به سنندج. گفت: مگر شما خرج نکردی؟ گفتم: نه. من مجروح شدم و برگشتم. نیروها هم خودشان تأمین کردند. پول را همرا هم آوردم. یادم نمی رود همان جا ایشان رفت وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد که خدایا ابروی این بچه مسلمان ها را حفظ کردی. کم کم به طرف اراک و خرم آباد حرکت کردیم و شام را در خرم آباد صرف کردیم و به طرف پل دختر و اندیمشک راه افتادیم. در بین راه گفتند: باید طوری حرکت کنید که شب از منطقه دزفول رد شوید و گرنه تمام ستون را می زنند. مردم وقتی این نیروها را می دیدند با خوشان می گفتند: با این نیروها می روند که عراق را بگیرند؟ در پل دختر که رسیدیم یادم می آید که آژیر خطر پخش شد و گفتند: هواپیما قصد تجاوز دارند. کالیبر 50 همراهمان چند عدد تیر هوایی شلیک کرد و مردم حسابی روحیه گرفتند. بین اندیمشک و پل دختر کنار رودخانه، کاروان را نگه داشتیم تا هوا خوب تاریک شود. می خواستیم از راه وسط برویم که اجازه ندادند و گفتند: عراقیها تا شوش آمده اند و جاده اندیمشک، شوش و دزفول بسته است. بابارستمی گفت: نیمه های شب است اشکال ندارد. یادم نمی رود فیش های چراغ عقب سیمرغ را کشیدیم که وقتی ترمز می زنیم چراغ هایش روشن نشود که آقای باغبان گفت: چشم هایم دید ندارد. گفتم: چشم های من در تاریکی دید زیادی دارد. آهسته آهسته حرکت کردیم تا به اهواز رسیدیم. وارد اهواز که شدیم نمی دانستیم به کجا برویم. گفتند: به طرف جاده امیدیه بروید. زیرا آن طرف امنیتش بیشتر است. رفتیم تا به مقابل گلف رسیدیم. یکی از نیروها پیاده شد و از افرادی که آنجا ایستاده بودند سئوال کرد که اینجا سپاه است؟ گفتند: بله. اینجا سپاه است. بروید داخل. رفتیم زیر درخت ها. بابارستمی اولین کاری که کرد یک مکان مستقلی برای نیروها مشخص کرد که مستقل باشیم. فردای آن روز با برادر شمخانی آشنا شدیم.