https://shohada.org/en/node/332422

شناسه خبر: 332422
2022-3-12 07:28

خاطرات سياسي

راوی شیرین مقدادی: من و محمّد موسی زاده ، رجبعلی آتش گامی ، قنبر اکرمی، توحید خواه ، چها ر باغی و شهید آذر گون و چند نفردیگر از منقضی خدمت های سال 1356 برای کمک به پاسگاه میاند وآب که مورد حمله کومله ها قرار گرفته بود به منطقه غرب کشور اعزام شده بودیم. شهید آذر گون با قد بلند و هیکلی چهار شانه و تناسب و رفتاری متواضع و هیبت دشمن کور کنی داشت و با وجود داشتن همسر و سه فرزند و شغل رانندگی کامیون می توانست در پشت جبهه مفید واقع شود ولی به تقاضای خودش به خط مقدم آمده بود . تازه برق را خاموش کرده ، دراز کشیده بودیم که در زدند ، متوجه نشدم که چه کسی در را باز کرد . صدای پسر بچه کردی را شنیدم که از ما در خواست نفت می کرد . باز کننده در با عصبانیت در را بهم زد و گفت : : عجب رویی دارند ، چشم دیدن ما را ندارند و انتظار دارند به آنها کمک کنیم . شهید آذرگون برخاست و با همان تواضع همیشگی در را باز کرد نفت را از دست پسر بچه گرفت ، پرکرد و به اوداد و گفت : بگیر پسر جون . ببر خانه تان بابات از سرما یخ نزند . شاید سرنوشت این باشد که فردا به دست بابای تو کشته شوم. سحر در گرگ و میش و هوا ، با نشاط وسرحال از خواب برخاست سعی می کرد با ایجاد سرو صدا ، شوقی را که در رگهایش می دوید به دیگران نیز منتقل کند . صدای اعتراض همه بلند شد و گفتند: بخواب برادر هنوز که اذان نگفته اند گفت: بلند شوید تا وضو بگیرید و اذان هم می گویند. بالاخره توفیق نماز اول وقت را نصیب همه کرد. زمستان غرب کشور با سرمایی شگرف از راه رسیده بود . تحمل هوای بیرون برای ما بسیار دشوار اما برای اهالی بومی عادی محسوب می شد. صدای شلیک گلوله شروع جنگ را اعلام کرد . باید از خود دفاع می کردیم . اورکتها ها را پوشیدیم شهید آذرگون با عجله اشتباهی اورکت رجبعلی آتش گامی را پوشید و همگی آرام و سینه خیز به بیرون خزیدیم بوی باروت و خون فضا را پر کرده بود اگر نمی کشتیم بی رحمانه کشته می شدیم . کسانی که هدفی جزء تکه تکه کردن کشورشان نداشتند بدون شک با رحم مروت بیگانه بودند. نمی دانم چند ساعت این دفاع مقدس طول کشید . و پیشروی ادامه داشت که خود را کنار راه آبی پر از خاشاک دیدم . به داخل آن خزیدم. اگرچه وجود بوته های تیغ صحرای عذابم می داد و توانستم نفسی تازه کنم به اطراف نگاه کردم . شهید آذرگون پشت سر من در بالای راه آب بود . فریاد زدم بیا پائین ، پر از خاره ولی امن است . با لبخندی گفت: الان می آیم. هر نفر در تیر رس هستند، اینها را بکشم حتمأ می آیم. دوباره از او خواستم که به من ملحق شود و او در حال تکرار جواب بود که تیری به سینه پاکش اصابت کرد و قلب متواضع و مهربانش را سوراخ نمود. وی را به داخل راه آب کشاندم و خواستم بر پشت بگیرم و پشت جبهه منتقل کنم . اما با التماس و اصرار مانع شد و از من خواست به پیشروی ادامه بدهم . تنهایش گذاشتم و به مبارزه با دشمن پرداختم . حدود ساعت 3/5 - 4 بعد اظهر وقتی که آرامش در منطقه نسبتأ بر قرار شده بود، برای کمک به او برگشتم اما ... او دیگر زنده نبود و دراوج شهامت به شهادت رسیده بود.