https://shohada.org/en/node/335119

شناسه خبر: 335119
2022-3-12 08:02

خاطرات سياسي

راوی جانعلی جان احمدی: سکوتی مرگبار محله را فرا گرفته بود حکومت نظامی بود واحدی حق نداشت بیرون منزل باشد. ولی طبق معمول من همسرم در حالی که حجم زیادی از اعلامیه ها را زیر لباس پنهان کرده بودیم کوچه کوچه و خانه به خانه سر می زدیم و اعلامیه ها را پخش می کردیم. حدود ساعت 11 شب بود او جلو جلو می رفت و من از پی او، او به خانه های سمت راست کوچه و من به خانه های سمت چپ کوچه نامه و اعلامیه می انداختیم. سرگرم کار بودیم که ناگهان صدای سم الی ما را بر جا میخکوب کرد. در محله ما افسر گشت شاهنشاهی مردی به عنایت زورگو و خشن و بی رحم و بی منطق بود. چند روزی بود که فعالیت های شبانه مردم بیشتر شده بود و خواهند گشت شخصاً سوار بر اسب همراه چند تن از سربازانش همه جا را تا صبح زیر نظر می گرفت به طوری که روزها فعالیت شبانه واقعاً سخت و تقریبا غیر ممکن بود. صدای شیهه اسب و نعره افسر گشت سوی بر تن من و همسرم راست کرد. با صدای فریاد او همه سربازان به کوچه ریختند. همسرم بلافاصله مرا کشیده و همراه او پشت در یک خانه که کمی به طرف داخل خانه عقب نشینی داشت ایستادیم. بدنمان را کاملًا به دیوار چسبانده بودیم تا دیده نشویم. صدای هولناک ضربان قلبمان را می شنیدیم. به طوری که انگار قلبمان به حلقمان رسیده و عرق از سر و رویمان می ریخت. مرگ را جلوی چشم خودمان می دیدیم. من از شدت ترس تمام تنم آشکارا می لرزید. افسر سوار بر اسب و سربازانش دوان دوان به کوچه ریختند. اشهد خود را گفتیم من دیگر تاب نیاوردم و چشمانم را بستم و دستم را محکم در دست همسرم می فشردم و زیر لب خدا را به حضرت زهرا (س) قسم می دادم که ناگهان صدای اسب نزدیک و نزدیکتر شد. از شدت وحشت نزدیک بود فریاد بکشم که ناگهان برق ها قطع شد،اگر بگویم در آن لحظه خدا را با چشم خود دیدم اغراق نگفته ام. با قطع شدن برق و تاریکی وحشت زای کوچه سربازان که بیهوده به دنبال ما می گشتند خسته شدند، یکی از ته کوچه فریاد زد: قربان هیچ کس اینجا نیست. افسر گشت با عصبانیت غرید: لعنتی حتما گربه بوده است.