https://shohada.org/en/node/337957
شناسه خبر: 337957
2022-3-12 08:39
زاهدان
فرشید کلالی آن روزها زاهدان امن نبود . علاوه بر اشرار و قاچاقچیان ، تروریست ها هم دست به قتل و جنایت می زدند . فرشید که سه ماه از آمدنش به این شهر می گذشت داشت توی کیوسک نزدیک بیمارستان تامین اجتماعی پست می داد . ماشینی به محل نگهبانی اش نزدیک شد و توقف کرد . این کار ممنوع بود اما انگار سرنشین خودرو سوال داشت . فرشید بارها روستانشینان بلوچ و غریب را دیده بود که دنبال بیمارستان و ساختمان بیمه تامین اجتماعی می گشتند . همیشه با روی باز راهنمایی شان می کرد . سرنشین خودرو برای پرسیدن سوالش پیاده شد و آمد طرف فرشید . یک چوب دستی هم توی دست داشت ، اما نه ! اسلحه شکاری بود . یک دفعه مرد غریبه سینه مامور نیروی انتظامی را نشانه گرفت و شلیک کرد . فرشید چرخی خورد و محکم به زمین افتاد . سعی کرد خودش را جمع و جور کند و اسلحه اش را ،که کمی آن طرف تر افتاده بود ، بردارد ولی سینه اش می سوخت و خون از آن فواره می زد . درد در تمام بدنش پیچید . هنوز داشت تلاش می کرد برای برخاستن که مرد مسلح آمد بالای سرش و به او تیر خلاص زد . همکار آن شرور از ماشین پیاده شد و اسلحه فرشید را برداشت . همان شب یکی از روزنامه ها ناجوانمردانه نوشت : « در زاهدان ، اشرار مسلح یک مامور نیروی انتظامی را سر پستش خلع سلاح کردند »! دلنوشته 1 : « خدایا تنها خواسته ای که از تو دارم این است که مرا عاقبت به خیر کنی و شرمنده هیچکس حتی خودم نشوم » دلنوشته 2 : « کم و زیاد می گذرد پس باید طوری عمل کنیم که خوب بگذرد و خاطره شود در یادها و مایه ی خوشحالی باشیم »