https://shohada.org/en/node/339240

شناسه خبر: 339240
2022-5-31 10:24

اسوه عشق و احترام

من و پدرش سیراب از محبت او بودیم. من از چشمم رنج دیدم، اما از پسرم رنجی ندیدم. همسرم قلبش ناراحت بود و با تراکتور روی زمین‌های مردم کار می‌کرد. غضنفر هربار که می‌آمد، سعی می‌کرد به نحوی موجبات خوشحالی ما را فراهم کند. از قضا یک روز آمد و به پدرش گفت: «بابا، برات پارچه خریدم، می‌خوام بدم برات بدوزن.» پدرش گفت: «نه پسرم، من چندتا لباس دارم.» خلاصه از غضنفر اصرار و از پدر انکار. تا اینکه خیاط آورد و با همان پارچه‌ها برای پدر لباس دوخت و به او هدیه کرد و گفت: «این‌ها از من برای شما به یادگار میمونه.» چه یادگاری دل‌انگیزی بود.

نقل از مادر شهید