شناسه: 178617

تواضع و فروتني

راوی سید علی کرمی : یک بار ماسوره ها را با نفت و گازوئیل بچه ها تمیز می کردند. من خیلی خسته بودم. آقای بهاری به دنبالم آمد. وگفت: بیا برویم با بچه ها ماسوره تمیز کنیم. به او گفتم: من حال خوبی ندارم. بعد از بیست دقیقه که بیرون آمد دیدم شهید بهاری و عده ای دیگر از بچه ها نشسته اند و ماسوره تمیز می کنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه