تواضع و فروتني
راوی محسن بهاری : یک شب ساعت 3 نیمه شب از منطقه بر میگردد. چون نمی خواست کسی را از خواب بیدار کند پشت در حیاط می خواهد . صبح که پدرم می رود نان بگیرد می بیند که یک نفر پشت در خوابیده است فکر می کند که کارگر و یا شخص فقیری است می گوید : پسر جان برو آنطرف بخواب اینجا در خانه مردم اشکال دارد . چند قدم که می رود بر میگردد نگاه می کند می گوید : محمد تو هستی ؟ محمد می گوید :بله پدر من هستم .
ثبت دیدگاه