شناسه: 178625

حالات معنوي خاص

راوی محمد مهدیزاده طوسی : زمانی که در سایت 4 مستقر بودیم یک روز هنگام ظهر به دنبال برادرم محمد رضا مهدیزاده طوسی می گشتم. چادر به چادر می رفتم و سراغ رضا را می گرفتم، تا اینکه به چادری برخورد کردم که علی رغم گرمی هوا لبه هایش انداخته است و صدای ناله ای از داخل چادر به گوش می رسید. با شنیدن صدای ناله حساس شدم و گفتم: شاید صدای رضا باشد. لبه ی چادر را بالا دادم، دیدم یک رزمنده ای کتاب دعا را به دستش گرفته و در آن هوای گرم دارد معنای دعا را زمزمه می کند. چادر انبار پتو بود. یک نفر دیگر را هم دیدم که سر در روی خاک گذاشته و اشک می ریزد. به محض اینکه لبه ی چادر را با لگد زدم و نور توی چادر افتاد یک دفعه جا خورد و سرش را بالا کرد. تا سرش را بالا آورد دیدم محمد بهاری است. آنقدر گریه کرده بود و اشک ریخته بود که خاکها را تبدیل به گل کرده بود و آن گل ها به صورتش چسبیده بود. سریع عذر خواهی کرده برگشتم تا در حال خودشان بسر ببرند. چادر بعدی که رفتم ، رضا را پیدا کردم. رضا به من گفت: شما می دانستی که آنها داخل چادرند و رفتی، گفتم: نه اگر می دانستم که مزاحم آنها نمی شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه