شناسه: 178954

عشق به جهاد

به روایت از حسین بلوکی : یک بار به همراه پسرانم محمد و داوود به سر زمین برای آبیاری رفته بودیم که محمد به من گفت: اگر یک حرفی را به شما بزنم ناراحت نمی شوی ؟ گفتم: نه چیزی نگفت: بعد از چند روز که دوباره برای آبیاری زمین رفته بودیم و در حال چای درست کردن بودم وقتی چای درست شد ایشان را صدا زدم و گفتم بیایید چای بخورید وقتی چای می خوردیم ایشان به من گفت: اگر حرفی بزنم شما ناراحت نمی شوی ؟ فهمیدم چه می خواهد بگوید گریه ام گرفت و به او گفتم: برو به امان خدا هر چه قسمت شما باشد همان می شود و موقعی که محمد خواست به جبهه یرود تا جلوی ماشین با او رفتم دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: این بار که رفتم دیگر بر نمی گردم و این را همینطوری نمی گویم زیرا سرنوشت خود را در خواب دیده ام و این آخرین دیداری است که با شما دارم و مرا حلال کنید بعد این ایشان به جبهه رفتند بعد از چند روز خبر شهادتش را برایم آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه