شناسه: 179908

مشیت الهی

به روایت از مریم بلندی : به خاطر دارم یکشب همسرم شهید محمد باقری دیر به منزل آمدند ، وقتی علتش را پرسیدم گفت: چیزی نمانده بود که از آن چیزی که می خواستم محروم شوم . گفتم : یعنی چه ؟ منظورت چیست ؟ سر و صورتش خاک آلود بود گفت : یک جائی بودم کنار دیوار که یک مرتبه دیوار ریزش کرد و من زیر آوار و خاک ماندم . چیزی نمانده بود که آنجا زیر خاکها مدفون شوم اینجا بود که یک تکانی خوردم و خودم را نجات دادم و با خود گفتم : اگر اینجا کاری می شد پس منطقه چی ؟ که وقتی من این اتفاق را از همسرم شنیدم گفتم: پس اتفاق اینجا هم هست که دیگر برای چندمین بار رفتنایشان به جبهه چیزی نگفتم و راضی بودم به رضای خدا .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه