شناسه: 179968

خواب و رویای شهادت

به روایت از حسن احمد زاده : اوایل دوره ی آموزشی بود . در یکی از کلاس ها هنگامی که مربی از رزمنده ای خواست نارنجکی را خنثی کند یک مرتبه نارنجک منفجر شد. با دیدن این صحنه محمد باقری از خود بی خود شد و گفت: من دیشب خوابی دیدم که شروع اش همین گونه بود ، به طور حتم من در چند روز آینده به شهادت خواهم رسید. به هر حال آن روز گذشت و قرار شد که ما را به خط مقدم ببرند، در خط مقدم به رزمنده ها گفتند: برای خودتان سنگر بسازید وقتی از محمد خواستم سنگرهایمان یکی باشد قبول نکرد و گفت: نه. من امشب به شهادت می رسم و نمی خواهم شما با من باشید چرا که ما هر دو از یک روستا هستیم و شهادت دو نفر از یک روستا در یک زمان برای روحیه ی مردم خوب نیست و من این حرف را به حساب شوخ طبعی محمد گذاشتم. و بعد جداگانه سنگری ساختم و به داخل آن پناه بردم. تقریبا ساعت یازده نیمه شب بود که صدای انفجار خمپاره ای ما را از جا پراند. خواستم از سنگر بیرون بروم ولی بچه ها نگذاشتند. کمی که اوضاع آرام شد از سنگر بیرون رفتم و دیدم سنگر محمد باقری با خاک یکسان شده است و از او خبری نیست. آن جا بود که متوجه شدم حرف های ایشان بی جهت نبوده و او از شهادتش با خبر بوده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه