خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ربابه فیض آبادی : یک شب خواب دیدم یک سرباز عراقی به طرف من می آید من او را تهدید کردم و به او گفتم جلوتر نیا اگر جلو تر بیایی با لنگ کفش می زنم من از شما سربازان عراقی نمی ترسم و در این لحظه وارد خانه شدم دیدم که یک تابوت در خانه گذاشتند و روی تابوت پارچه سفیدی کشیدند رفتم که پارچه را کنار بزنم یک بار یادم آمد که پارچه از بیت المال است و به آن دست نزدم و گفتم :من خودم پارچه می آورم و به این پارچه دست نمی زنم که در این لحظه از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه