شناسه: 180191

شجاعت و شهامت

به روایت از محمدابراهیم موهبتی : شب عملیّات فرا رسید و نیروهای رزمنده در پشت خاکریز آماده حمله بودند . دشمن متوجّه شده بود و آتش زیادی بر روی نیروهای ما می ریخت . وضع طوری بود که کسی نمی توانست از حالت درازکش خارج شود . جهنّمی از آتش و دود برپا شده بود . در همان لحظه شهید به من گفت : برادر موهبّتی ! انگار که این بی دینیها دعوا دارند و فکر نمی کنند شاید این گلوله هایشان به ما بخورد انگار از قصد به سمت ما آتش می ریزند و سپس با حالت تبسّم همیشگی اش ادامه داد اینجا غیر از دعا چیز دیگری کارساز نیست . خدا کند این گلوله ها به ماشین های مهمّات که پشت سر ما مستقرند برخورد نکنند . اگر چنین می شد همه بچّه ها از ترکشهای انفجار آنها از بین می رفتند... بهر صورت هر جا که برادری بر اثر اصابت ترکش و یا تیر زخمی می شد و امدادگر را می طلبید وی می گفت : شما باشید من می روم . و زیر آتش سنگین دشمن با سرعت می رفت و پس از اتمام کار بازمی گشت . آن شب تا نزدیک صبح به همان حالت زمین گیر شدن گذشت تا اینکه دستور حمله صادر شد و همگی حرکت کردند . ما هم از یکدیگر جدا شدیم و با گفتن خداحافظ تا چند روز بعد همدیگر را گم کردیم و تا چند روز ندیدیم . سپس از ملاقات مجدد ، از اینکه همه زنده بودند ، خوشحال شدیم . صورتهای همگی بر اثر عرق و گرد و خاک یک پارچه گل شده بود . با آب تانکرها سر و صورت را شستشو دادیم و پس از چند روز که عملیّات تمام شد ، به همه ما حکم پایان مأموریت دادند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه