عشق به جهاد
به روایت از ن.م فخرآبادی : در یک شب که گویا نوبت تیم شهید ایرانمنش بود و قرار بود برود عملیات به دلایلی یک تیم دیگری را فرستاده بودند فکر می کنم شید ایرانمنش تازه از مسافرت آمده بود . همان شب قرار بود نوبت تیم ایرانمنش باشد ، لذا با سازمانده ای جدیدی که کرده بودیم ، آقای دین محمدی را به عنوان مسئول تیم گذاشته بودیم . قرار شد که آقای دین محمدی بروند عملیات انجام دهند . وقتی به ایشان ابلاغ می شود . آقای ایرانمنش به آقای ادیب می گوید : شما حق کشی کردید حتی بعد از آن ( گویا موقع شام خوردن بوده ) ایشان آقای ایرانمنش ، به شوخی می گوید : برو حق کش تو حق کشی تو امشب نگذاشتی ما برویم کار ، نوبت ما بود شهید می رود داخل سنگرشان که بغل سنگر فرمانده ای بوده و می خواهد . تماس که می گیریم و قضیه را می گوئیم ، ایشان می گوید : بله مهدی است ایشان می رود صدا می زند . ایشان شهید ایرانمنش را از خواب بیدار می کند و می گوید : چی می گی حق کش . باز هم این را می گوید ، می گوید خوب بلند شو تو که این قدر اعتراض می کردی . وقت کار شد خیلی خوشحال می شود. سریع لباس می پوشد و نیروهایش را جمع و وجور می کند و می آید به موقعیت نوروزی که ما در آنجا آماده بودیم ما هم دو تا بلدوزر ویک لودر داشتیم دو تا بلدوزر ، بلدوزر ی بود که رویشان زیاد حساب نمی کردیم و لودر هم لودر بازسازی شده بود و کلا دستگاهی بود که اگر مجبور می شدیم بکار می گرفتیم و گرنه بکار نمی گفتیم . ساعت 12 شب آنها را بوسلیه راهنما فرستادیم که نزدیک سحر رسیدند به منطقه و بر خورد کی کنند به آقای دین محمدی وایشان همدیگر را بوسند و دستانشان را می گذارد توی دست هم و می روند هوا روشن شده و آفتاب طلع کرده بود اما خوشبختانه هوا یک مقدار مه بود در اینجا شروع می کنند به ایجاد خاکریز در همان شب اشاره کنیم که شهید ایرانمش خودش شهید می شود علی اصغر و علی اکبر شهید می شوند که شهید علی اصغر معاون ایشان و علی اکبر راننده بلدوزر بود .
ثبت دیدگاه