آخرین وداع با خانواده
به روایت از گل غدار دیوخار :. حسن انفرادی بارآخری که حسن آقا می خواست به جبهه برود .من خیلی گریه می کردم .ایشان از من پرسید چرا اینقدر گریه می کنید؟ گفتم : خواب دیدم تمام کوچه را چراغانی کرده اند و به درودیوار پارچه ی سیاه زده اند .مادرجان من می دانم این دفعه که رفتی دیگر برنمی گردی .حسن آقا گفت : پس اگر خدا بخواهد شهید می شوم .گفتم : با پنج بچه می خواهی ما را تنها بگذازی .با این بچه ها چه کارکنیم .حسن آقا گفت : خدا بزرگ است نگران نباشید.
ثبت دیدگاه