شناسه: 180907

فکاهی وقایع خنده دار

به روایت از صفرعلی فاطمی : ما را برای مانور آموزشی به منطقه ای جنگلی در ویرانی برده بودند .نیروها را به دو دسته تقسیم کردند.یک گروه به عنوان دشمن و گروه دیگری خودی .حسن آقا مسئولیت گروه خودی را بر عهده داشت یکی از دوستان ما درگروه دشمن بود.یک شب به ما کمین زدند .دوست ما که یکی از نیروهای دشمن بود به سمت سنگر حسن آقا می رود .به دلیل تاریک بودن هوا حسن آقا دوستمان را نمی شناسد.و او را به شدت کتک می زند .هرچه این بنده ی خدا می گوید من خودی هستم حسن آقا توجه نمی کند و دست های او را می بندد و به پایگاه می آورد .وقتی زیر نور صورت ایشان را می بیند متوجه می شود که حق با این بنده ی خدا بوده و او یکی از دوستان است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه