شناسه: 180915

خاطره شماره 23 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

خليل جهاندوست : تازه با هم آشنا شده بوديم ، من جوان بودم و غرق در خامي هاي جواني اما او بسيار متين بود. همان طور که در خيابان راه مي رفتم او را ديدم، جلو آمد ، پس از سلام و احوالپرسي نگاهش متوجه يقه ام شد که چند دکمه اش را باز کرده بودم ، مکثي کرد و گفت :مي آيي با هم کمي راه برويم و صحبت کنيم .قبول کردم و راه افتاديم ، صداي گرم او و حرفهايش در جانم نشست او به راحتي مرا مجاب کرد تا ديگر با آن هيبت در خيابان ظاهر نشوم و من اين خاطره را امروز براي پسرانم نقل مي کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه