شناسه: 180926

خاطره شماره 34 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

لي انفرادي: حسن و بچه هاي اطلاعات ماموريت داشتند ماشينهاي مشکوک را تفتيش کنند. آنها يک منافق را دستگير کرده بودند و او به ماشينهايي که مي شناخت، اشاره مي کرد .بچه ها هم آن را متوقف کردند تا بازرسي کنند .دژبان نارنجي رنگي نزديک شد. بچه ها ما شين را متوقف و شروع به بازرسي کردند ، داخل ژيان مرد و زن جواني به همراه يک بچه نوزاد بودند .حسن و بچه ها حسابي ماشين را تفتيش کردند اما چيزي پيدا نشد در حين بازرسي زن جوان مرتب دعا مي کرد و مي گفت :خدا حفظتان کند ، شما سربازان امام زمان هستيد .بچه ها که ديگر نا اميد شده بودند قصد داشتند به آنها اجازه عبور دهند ، اما حسن در آخرين لحظات گفت :بياييد قنداق بچه را باز کنيد. ناگهان زن جوان شروع به پرخاشگري کرد ، به حسن و پدر و مادرم ناسزا گفت :آنقدر فحاشي کرد که صبرم تمام شد ، اما حسن آرام و صبور مي گفت :خواهر ما را ببخشيد ، قنداق بچه را باز کردند ، چند تا نارنجک ، تي ان تي ، و اعلاميه پيدا شد .فحاشي زن هنوز ادامه داشت ، خواستم عکس العمل نشان دهم ، حسن گفت :برادر جان ما اجازه نداريم، قانون خودش مي داند. آنها را توقيف کردند ، زن همچنان فحش مي داد و حسن همانطور آرام و صبور بود .
زمستان بود و برف مي باريد. يکي از دوستان حسن که همسايه ما بود، آمد و گفت :برادرت از کردستان تماس گرفته. نگاهش کردم ، از عجله دمپايي را لنگه به لنگه پوشيده بود ، بلافاصله به خانه اش رفتيم اما با اولين کلام تماس قطع شد. هر چه منتظر شديم ديگر زنگ نزد ؛ بعد از بيست دقيقه اي که خبري نشد، دوستش از شدت اضطراب گريه مي کرد .گفتم :چه خبر است ؟گفت :چيزي نيست . بعداز اين که حسن دوباره تماس گرفت و با من صحبت کرد ، دوستش گفت :حسن جان داداشت که موضوع را نمي دانست اما ما را کشتي ، با خودم گفتم نکند خداي ناکرده کومله ها بلايي سرت آورده اند ، آخر شنيد ه ام در خيابان ، حتي در کيوسک تلفن سر پاسدارها را مي برند. از آن طرف خط حسن مي گفت :مهندس خواهش مي کنم، اگر برادرم هنوز آنجاست، اين طوري صحبت نکن. از آن گذشته شهادت و سربريدن براي مخلصين است ما که مخلص نيستيم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه