شناسه: 180934

خاطره شماره 42 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

خليل جهاندوست: در حاليکه هنوز خواب آلود بودم کمي جا به جا شدم، بالاخره بر خاستم تا از سنگر بيرون بروم. پوتينهايم را برداشتم ، برق مي زد ، خواب از سرم پريد ، مطمئن بودم که خودم کفشهايم را واکس نزدم ، کفش هاي بچه هاي ديگر هم واکس شده بود. همه اين سوال را مي کردند که چه کسي اينکار را کرده ؟
به چادر هاي ديگر سر زدم شايد بتوانم معما را پيدا کنم . اما حل نشد که هيچ ، متوجه شدم بر و بچه هاي ديگر نيز همين سوال را از ما مي کنند .در اين سرگرداني بوديم ، يکي از افراد گردان که پيرمرد سالخورده اي بود با چهره اي ناراحت جلو آمد ، طاقت نياورد هق هق شروع به گريه کرد ، پرسيدم چي شده ؟ گفت حالا فهميدم چه کسي کفش هايمان را واکس زده ، برادر انفرادي ، برادر انفرادي اين کار را کرده ، از شدت شرم همه ما سر افکنده بوديم و نمي دانستيم چه بگوييم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه