شناسه: 180937

خاطره شماره 45 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی

طيبه نجاتيان :هر گز مانعش نشدم که به جبهه نرود .اما او اخلاقم را مي دانست که دلواپس مي شوم براي همين بلافاصله بعد از هر عمليات به من زنگ مي زد و خبر سلامتي اش را مي داد .چند روزي از عمليات گذشته بود و هيچ خبري از او نداشتم ، نگران بودم نکند اتفاقي برايش افتاده باشد اما انگار دلم نمي خواست قبول کنم. خودم را دلداري دادم که شايد مجروح شده و بستري است .دو روزي بود که دوستانش به خانه سر مي زدند و با پدرش صحبت مي کردند ،به خيال خودشان مي خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند ، گفتند :حسن مجروح شده ، عکسش را لازم داريم .با شنيدن اين حرف برايم يقين شد که ديگر حسن را نمي بينم .گفتم :ما خودمان سالهاست که با همين حرفهاي راست و دروغ خانواده ها را آماده مي کنيم تا خبر شهادت عزيزانشان را بدهيم. من سالهاست که آمادگي اش را دارم ، اگر شهيد شده راستش را بگوييد .آن وقت بود که خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند .همان روز به معراج رفتم ، او را ديدم ، انگار خواب بود بلکه زيباتر از زمان زنده بودنش .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه