خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از فاطمه بکائیان : شبی که علی رضا می خواست از جبهه بیاید خواب دیدم که می گوید مادر من در زندانم چرا نمی آیی از من سری بزنید گفتم:چرا زندان ؟ گفت:حالا که زندانم یک دفعه از خواب پریدم روز بعد به تکیه ابو الفضلی رفتم و نذر ونیاز کردم و گریه وزاری کردم شب سوم خواب دیدم که گفت مادر من گرسنه ام مادر سه تخم مرغ پخته کن و با نان بیاور که خیلی گرسنه ام گفتم مادر آبگوشت داریم گفت: آبگوشت نمی خواهم تخم مرغ خوب است خلاصه تخم مرغ خورد و رفت و گفت:مادر اگر من شهید شدم گریه نکنی گفتم:مادر خدا نکند گفت:خدا کرده و من شهید شدم صبح که از خواب بیدار شدم به پدر علی رضا گفتم پسر ما در چنین حالی است که من دیشب این خواب را دیدم هر اتفاقی هست برای علی رضا افتاده است خلاصه به بازار رفتم تا تخم مرغ بگیرم وقتی آمدم دیدم همسایه ها بیرون هستند و دارند با خود پچ پچ می کنند پرسیدم چه شده است. گفتند : مادر علی رضا چه قدر دیر آمدی به آن ها گفتم:رفته بودم بازار پرسیدم چه طور مگر ؟ چیزی نگفتند به خانه خواهرم رفتم دیدم دارد نان می پزد به من گفت: خواهر نیامدی به من کمک کنی خمیر داشتم چه قدر دیر آمدی گفتم:خواهر اتفاقی افتاده است که این طور صحبت می کنی ؟ دیدم پسر خواهرم خودش را در بغل من انداخت و شروع به گریه کرد و گفت:علی رضا شهید شده است و الان در سرد خانه است با شنیدن این حرف یک جوری شدم و گفتم باید پسرم علی رضا را ببینم با اصرار من به بیمارستان رفتیم و علی رضا را در آن جا دیدم خوابم تعبیر شد و فهمیدم منظور علی رضا از زندانی بودن در بیمارستان و سرد خانه است و کسی از او در بیمارستان خبری نمی گیرد.
ثبت دیدگاه