شناسه: 181061

اخرین وداع با خانواده

به روایت از غلامعلی انتظامی : به خاطر دارم وقتی محمد رضا برای آخرین بار به مرخصی آمده بود، بعد از تمام شدن مرخصی در حال آماده شدن برای رفتن بود که به او گفتم: پسرم، این دفعه را به جبهه نرو و محمد رضا وقتی این حرف را شنید شروع کرد به گریه کردن و از خانه بیرون رفت. بلافاصله من ومادرش به دنبال او رفتیم و مشهاهده کردیم بچه هایی که می خواستند عازم جبهه شوند داخل خیابان رژه می رفتند. محمد رضا هم بین آنها بود. صحنه ای را دیدم که خودم خجالت کشیدم. رمضان خاکشور یکی از همشهریهای ما به پسرش التماس می کرد و می گفت: پسرم این دفعه را اجازه بده من به جبهه بروم و تو کنار خانواده بمان. بعد از شنیدن این حرف با خودم گفتم: خدایا این چه معجزه ای است که اینقدر مردم عاشق جبهه و جنگ شده اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه