تولد و کودکی
به روایت از فاطمه راهبر مقدم : یک شب خواب دیدم که تعدادی کبوتر سفید داخل حیاط خانه نشسته اند من داخل حیاط رفتم و به آنها خیره شدم. همان طور که محو تماشای آنها بودم یکی از کبوترها به حرف آمد و گفت: دنبال چه می گردی ؟ گفتم: بله به دنبال مهدی هستم. هر چه می گردم او را پیدا نمی کنم. سپس یکی از کبوترها را نشان من داد و گفت: این مهدی است همین که خواستم او را بگیرم پرواز کرد و به سوی آسمان پر کشید و رفت . صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم اتفاقی افتاده است به بچه ها گفتم حس می کنم مهدی شهید شده است ولی آنها باور نمی کردند بعد از دو سه روز بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه