شناسه: 181081

عشق به ائمه اطهار

به روایت از مسعود انتخابی : زمانی که مهدی کلاس دوم دبستان بود روبه روی منزل ما یک مجلس به مناسبت عاشورای حسینی برگذار شده بود و مهدی از شبهای قبل یعنی ده روز اول محرم هر طوری بود خودش را به این مجلس می رساند و به این مجالس خیلی علاقه داشت و بارها اتفاق افتاده بود که به طور مخفی می رفت و ما دنبالش می گشتیم خلاصه آن شب پدرم مرا صدا زد که دنبال مهدی بروم ایشان قصد داشت خودش را پنهان کند صدایش زدم و گفتم مهدی بیا ولی او پشت سر نوحه خوان رفته بود و سینه می زد دیگر هیچی به او نگفتم رفتم پیش پدرم و گفتم مهدی دارد سینه می زند و هرچه او را صدا می کنم ، جواب نمی دهد . پدرم با شنیدن این حرف متاثر شد و با چشم های پر اشک گفت : فراموش کن پسر جان ، مهدی این راه را انتخاب کرده است . رهایش کن و بگذار به حال خودش باشد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه