خبر شهادت
به روایت از محمد غلامی : قبل از اینکه خبر شهادت ناصر را بیاورند نامه ای از او به دستم رسید که 10 روز قبل از شهادتش نوشته شده بود و من را خیلی نگران کرد همان شب با بچه های برادر شوهرم در خانه بودیم. ساعت 7 شب درب خانه را زدند بچه برادر شوهرم درب حیاط رفت و برگشت و گفت : یک آقایی با شما کار دارد. در این لحظه حالت نگرانی و اضطرابم بیشتر شد، آن مرد خودش را از برادران سپاه معرفی کرد و گفت من برای تحقیقات و سرکشی آمده ام ،افرادی که جبهه میروند ما از منزلشان سرکشی می کنیم. بلافاصله بچه های جاریم را فرستادم کخ پدرش را صدا کند. منزل ما و برادر شوهرم نزدیک هم بود وقتی برادر شوهرم آمد هر دو با هم تا اواسط میلان رفتند بعد از اینکه برادر شوهرم برگشت چهره اش افسرده و نگران بود سوال کردم چه خبر هست؟ گفت: جهت تحقیقات آمده بودند، گفتم شما دروغ می گویی حتما از ناصر خبری شده، گفت نه همین بود که گفتم. بالاخره بچه هارا خوابندم و به منزل جاریم رفتم و برادر شوهرم را قسم دادم چه گفتند؟ گفت:فردا می رویم و او را می بینی و بعد هم یک دست لباس مشکی برایم آوردند و اینگونه خبر شهادتش را دادند.
ثبت دیدگاه