اولین اعزام
به روایت از محمدافچنگی : یک روز کاظم به خانه آمد در حالی که برگه ایی دستش بود و گفت : پدر بیا پرونده ام را امضاء کن تا بتوانم به جبهه بروم. من گفتم: بابا تو را نمی برند آخه تو کم سن و سال هستی. گفت : نه. گفتند اگر پدرت امضاء کند و رضایت بدهد مانعی ندارد و ما تو را به جبهه اعزام می کنیم. ما هم پرونده اش را امضاء کردیم و او رفت به پایگاه بسیج محل تحویل داد بعد از چند روز هم وسایلش را جمع کرد و برای رفتن به جبهه اعزام شد.
ثبت دیدگاه