شناسه: 182622

توصیه های شهید 2

یادم می آید بچه اش چهارماهه بود که ایشان از جبهه آمد و در فرودگاه مشهد خدمت میکرد و اصرار داشت که مجدد به جبهه برود و می گفت: که مادرجان، اجازه بدهیدکه به جبهه بروم.گفتم:پسرم این دفعه حق نداری بروی بچه ات چهارماهه است بابامی خواهد.بگذار دوستان دیگرت بروند شما به اندازه ای که باید بروی جبهه رفته ای گفت:باشه من که حرفی ندارم اجازه ندهید اما اگر اسمم در بیاید چی آن وقت هم اجازه نمی دهید.گفتم هر وقت احتیاج به شما داشتند من جلوی شما را نمی گیرم و خودم را مدیون نمی کنم . ولی اگر اسمت در نیامد حق نداری بروی گفت:باشد و اتفاقا برادرش هم در سپاه خدمت می کرد نگو که ایشان رفته پیش برادرش و گفته که اسم من را برای جبهه رد کن برادرش هم گفته بود که هنوز فرزندت کوچک است یک مدتی باش بعد برو برادرش میگوید که فردای قیامت من جلوی تو را خواهم گرفت که نمی گذاری من به جبهه بروم واگربگذاری بروم هرکاری که بخواهی برایت انجام می دهم .برادرش گفته بود اگر شهید شدی در قیامت دست مرا هم می گیری گفته بود بله اگر شهید شدم شما را شفاعت می کنم و گفته بود که دوست دارم مثل ابوالفضل شهیدشوم وبرادرش می گفت:وقتی که پیکر مطهرش را دیدم ترکش به سرش و یک سمت بدنش خورده بود که همانطور که آرزو داشت به شهادت رسیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه