خاطره شماره 16 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
ایشان به دلیل اینکه خانواده همراه من بودند نگران بودند و یک دفعه ابوالفضل به اتفاق دایی ام آمدند تا که خانواده مرا به مشهد ببرند و یادم می آید رفتیم تا به اتفاق ایشان و دایی ام از ترمینال بلیط تهیه کنیم و من به ابوالفضل گفتم که من دارم می روم و شما سر بچه ها راگرم کن که نبینند من دارم می روم گفت : باشد داداش خیالت راحت باشد و من تا خواستم خداحافظی کنم رو کرد به بچه ام و گفت : بابات دارد می رود گفتم : ابوالفضل بگذار حداقل بروم و بچه نفهمد و خلاصه شوخ طبعی ایشان آنجا گل کرده بود و به هر حال من خداحافظی کردم و ایشان خانواده ام را به مشهد آورد و خودش مجدداً به منطقه برگشت .
ثبت دیدگاه