شناسه: 182643

خاطره شماره 23 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد

یک شب مادر بزرگش ایشان راخواب دیده بود که او داخل یک باغ خیلی قشنگی است مادربزرگش از او سوال می کند که ابوالفضل جان ، اینجا چکار می کنی ؟ چه باغ قشنگی داری گفته بود اینکه چیزی نیست من باید بیشتر تلاش می کردم تا باع بهتری داشته باشم چون زحمت زیادی نکشیدم این باغ را به من دادند والان افرادی هستند که باغ خیلی بهتری دارند . اینکه چیزی نیست نصیب من شده است بعد مادر بزرگش گفته است : نه مادر جان باغ خیلی خوبی است ، نگاه کن آدم روحیه اش عوض می شود ابوالفضل می گوید : مادر بزرگ دوست دارید این باغ مال شما باشد؟ گفته یود : بله ، وبعد از 20 الی 25 روز بعد از دیدن این خواب مادر بزرگش فوت کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه