خاطره شماره 31 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
یادم می آید برای اولین بار که می خواست به جبهه برود گفت : مادر جان ، من دوست دارم به جبهه بروم شما فرم مرا امضا می کنید .گفتم : پسرم برادرت در جبهه است بگذار او بیاید بعد شما برو و گفت : من دوست دارم الان بروم ومن نیز برگه ی ایشان را امضا کردم و او عازم جبهه شد.
ثبت دیدگاه