خاطرات سیاسی
ابولفضل اعتدالی مشهد یادم می آید در اوایل انقلاب با توجه به کمبود نفت دم شرکت های نفت شلوغ بود ومردم برای تهیه نفت داخلی صف می رفتند یک روز ابولفضل گفت : بیائید فردا برویم شرکت نفت پلیس راه و نفت بگیریم . و من هم به اتفاق ایشان رفتیم آنجا نفت بگیریم و همانطوریکه در صف ایستاده بودیم یک وقت دیدیم بین صف شلوغ شد تا رفتیم ببینیم که چه اتفاقی افتاده دیدم ابولفضل شروع کرد به شعار دادن و مردم را هم دور خودش جمع کردو بدون هیچ ترسی شعار می داد که ما نفت نمی خواهیم شاه دزد هم نمی خواهیم وبعد به ایشان خبر رسید که ارتش خیابان احمد آباد در حال حرکت است و تانکهایشان هم به طرف مردم شلیک می کنند اتفاقاً ما هم وسیله نداشتیم .بعد ابولفضل گفت : که محمود من رفتم .گفتم : حالاکه شما دارید می روید من هم همراه شما می آیم بعد همانجا با آنکه 20 نفر فرمانده بود تا نوبتمان شود ونفت بگیریم ظرفهای نفت را همانجا رها کردیم وبدون اینکه به کسی بسپاریم آمدیم نرسیده به چهار راه لشگر دیدیم تانکها دارند می آیند و روی یکی از این تانکها سربازی بود که خیلی سیاه بود .حالانمی دانم این کجایی بود .وداشت به طرف ما تیر اندازی می کرد و ابولفضل گفت : محمود می خواهم این سرباز را از روی تانک پایین بیاندازم گفتم: مرد حسابی نمی شود بطرفمان رگبار را می بندند. آن تانک دیگر را نگاه کن روی آن تانک مسلسل است می گیرند پودرت می کنند .گفت: حالامی بینی رفت کنار تانک وشروع کرد با آن سرباز صحبت کردن وتشویق کردن که مثلاً من با شما هستم و…. بعد که رضایتش را جلب کرد رضایت داد که ابولفضل به تانک نزدیک شد . بعد یک وقت دیدم آن سرباز از روی تانک به پایین افتاد وتا از روی تانک به پایین افتاد نگاه کردم دیدم ابولفضل چنگ انداخته به موهای او و با اینکه اوسربازبود ولی نمی دانم چرا موهایش بلند بود حالایا سرباز نبود لباس سربازی پوشیده بود .دقیقاً نمی دانم چه جوری بود .و همانطور که چنگ انداخته بود توی موهایش او را کشید و آورد داخل جمعیت و مردم هم شروع کردند این سرباز را زدن بحدی که داشت می مرد .باز خودش آمد و از دست و پای مردم این را در آورد و گفت : من گفتم بزنیدش نگفتم که او را بکشید . بگذارید باشد او را لازم داریم . باید از او اطلا -عات بگیریم در همین حین یک سرباز دیگر از آن سمت دوید آمد تا اسلحه این را بردارد که ابولفضل با دستش زد پشت گردن آن سرباز و او هم به زمین خورد وتا آن سرباز به زمین خورد مردم ریختند و اسلحه هر دو یشان را برداشتند ولی خوب اسلحه ها را ما نتوانستیم بدست آوریم حالا مردم بردند و چطور شد نمی دانم ولی می دانم بدست ارتش نیافتاد و من آنجا با چشم خودم دیدم که ابولفضل آنها را گرفت واین خاطره را از آن روز به یاد دارم .
ثبت دیدگاه